گفتگوی «راوی» با یوسف علیخانی
علی‌اصغر حسینی‌خواه: در شروع اکثر مصاحبه هایی که با شما شده و در گفته هایتان، عنوان روستای میلک خودنمایی می کند و تعلق خاطر شما به زادگاه تان وصف ناشدنی ست. می خواهم در همین سوال اولم جهت را اندکی تغییر دهم، اینکه آیا ممکن است روزی یوسف علیخانی از میلک داستان هایش عبور کند و بوم دیگری را انتخاب کند؟

شاید بله و شاید هم نه.
بله چون من نیستم که می نویسم بلکه کسی است از میلک بازمانده ذهنی ام و اوست که مرا می نویساند و در واقع او «اوشانان»ی است برآمده از خاک زمینی که روزی در آن گرفتار آمده ام و این گرفتاری همچنان ادامه دارد.
نه چون اگر راستش را بگویم بسیار به خاک داستان هایم عادت کرده ام و برای همین هم هست که مدت هاست می ترسم به میلک واقعی سفر کنم چون همه هراس من از این است که سنگ و درخت و چوب و آدم آن خاک، نفرین ام کنند که آنی که تو نوشته ای، ما نیستیم.

یادم است جایی گفته اید قصه های سایر مناطق را برمی دارید و در میلک داستانی تان بازآفرینی می کنید؛ کار خیلی جالبی ست. البته فکر نمی کنید این کار شما به نوعی به سوال اول من ربط داشته باشد؟

نه به این مکانیکی که شما می گویید البته. یادم هست آنجا که من آن جمله معروف را گفتم جشنواره داستان مشهد بود و گویا خود شما هم حاضر بودید. من آنجا گفتم داستانی دارم که برآمده از خاک لرستان است؛ دقیق نمی دانم البته کدام جایش. رسمی است به نام عروس بید که مدت ها درگیرش بودم. باور کنید حتی همان وقت که در مشهد این جمله را گفتم هنوز داستان را ننوشته بودم و چند ماه بعد، شاید شش ماهی بعد از آن تاریخ بود که نوشته شد و خودم دوستش دارم و اگر اغراق نکنم یکی از سه چهار داستانی است که بهش ایمان دارم در مجموعه سومم و حتی اسم کتاب هم احتمالا همین نام خواهد شد؛ عروس بید.
بیاییم کمی با هم سرراست باشیم. داستان از کجا می آید؟ جز از شنیده ها و دیده ها و خیالات و ... ما؟
من هم زمانی، جایی از کسی درباره عروس بید چیزکی شنیده بودم اما داستان نبود آن گفته. ماند و ماند و ماند و ته نشین شد تا سرانجام یک عده شخصیت را جمع کردم و بردم شان توی قصه داستانم.
باور کنید دو دوتا چهارتا نیست تا من بتوانم توضیح بدهم. شاید هم باشد که من بلد نیستم. من فقط خطی را در خاطر دارم از زمانی که چیزی شنیدم و زمانی سفری کرده در ذهن من و با آدم هایی که در جاهای مختلف دیده ام آشنا شده و بعد شده اند یک داستان؛ مثلا آدمی از خراسان با مکانی در اصفهان و اتفاقی از لرستان و قالبی به نام الموت؛ فقط همین.

حاصل زندگی فکری شما در میلک، دو مجموعه داستان بوده و ظاهرا چند کتاب دیگر مثل «بازخوانی عشقنامه عزیز و نگار» آقای علیخانی سعی نمی کنید رمان میلک را هم بنویسید؟ اثر خوبی خواهد شد.

دو مجموعه داستان منتشر شده به نام های «قدم بخیر مادربزرگ من بود» و «اژدهاکشان» و یک مجموعه داستان منتشر نشده فقط. عشقنامه عزیز و نگار و کتاب داستان زندگی حسن صباح و گردآوری قصه های مردم رودبار و الموت (به همراه افشین نادری) در جغرافیای بزرگتری به نام الموت بوده است.
رمانی نیمه کاره نوشتم. بعد رمانی کامل نوشتم اما نشد. متاسفانه باوری در ذهنم قلمبه شده که تا چهل ساله نشوم، نمی توانم رمانی بزایم؛ شاید هم راست باشد. خدا می داند.


یکی از عواملی که باعث می شود بومی نویسی در ادبیات رواج داشته و ارزش و اعتباری حتی بیش از دیگر ژانرهای داستانی داشته باشد، مسئله جاودانگی و زمان شمول و مکان شمول بودن این نوع آثار است. یعنی در هزاره چهارم هم اگر کسی صد سال تنهایی را بخواند، به همین اندازه که ما اکنون لذت می بریم از خواندن داستان لذت می برد. در حالی که این مسئله –جاودانگی، زمان شمولی و جهان شمولی- در مورد آثار دیگر به طور دقیق صادق نیست. می خواستم نظرتان را در این رابطه بدانم.

من نمی دانم از چی حرف می زنید. این جور چیزها را به جان دوتای مان قسم من بلد نیستم جواب بدهم. به من بگویید میلک داستان های شما چند تا آدم دارد. یا بپرسید چرا فلانی از سر سنگ نپرید و آمد و از دروازه وارد شد یا ... این چیزها را بلدم اما نمی دانم هزاره چهارم چه مذاقی خواهند داشت و زمان شمول و مکان شمول یعنی چی. این ها را از آقایان و خانم های منتقد و عشق حرف بپرسید.

نظر شما در رابطه با اختلاف نظری که در مورد پیشینه داستان نویسی در ایران وجود دارد چیست؟ برخی معتقدند داستان نویسی پیش از یک قرن اخیر در ایران وجود داشته است. آیا می توان داستانسرایی ها و قصه پردازی های کهن را در زمره داستان نویسی امروز قلمداد کرد؟

مگر می شود آدم های مرده ایلام قدیم شما را در زمره آدم های مرده ایلام امروز سرشماری کرد؟ این چه حرفی است می زنید. آدم آدم است و قصه قصه. داستان هم داستان است. کلیت ماجرا خیلی هم دشوار نیست که سختش می کنیم. یک آدمی است که قصه گفته و بعد رسیده به داستان. عده ای البته بعدش برای این که دکان شان گرم بماند قصه نویسی را سنگ کرده اند و به سینه خود زده اند و عده ای هم داستان نویسی را کلاه کرده اند و سر من و شما گذاشته اند. فرقی بین شان نیست. فکر هم نمی کنم آقایان و خانم های نویسنده قرون هفده و هجده و نوزده میلادی وقتی نگاهی به ادبیات کهن ما یا به قول شما قصه پردازی های کهن مشرق زمین به طور عام و ایران به طور خاص داشتند هیچ وقت فکر نمی کردند لقمه ای را که می جوند اینطور دردسر ساز شود.
اگر داستان نویس هستید لطفا این بحث ها را جدی نگیرید و بنشینید به معماری داستان تان فکر کنید و قصه را بگویید.

ادبیات داستانی ما جز در مواردی خاص نتوانسته است در دنیا توفیق چندانی بیابد. به نظر شما آیا فقط ترجمه نشدن آثار و عدم انتشار بین المللی کتاب ها، دلایل این عدم توفیق اند یا مسائل دیگری نیز وجود دارد؛ مسائلی همچون عدم داشتن تبلیغات و ضعف و عدم سرمایه گذاری در این حیطه و یا همین طور موقعیت سیاسی...

در آن موارد خاص هم نتوانسته توفیق چندانی به دست بیاورد. چون دست من و شما نبوده که بهترین داستان هایمان دیده بشود. با شما هم شرط می بندم تا قرار سیاست بین الملل بر این نباشد که ایران به دور رسانه ای برسد، هرگز نه شعرمان و نه داستان مان دیده نخواهد شد. اگر هم قرار بر این گرفت که هر ننه مرده ای از ما می شود داستان نویس نوبل گرفته و کنگور گرفته و فلان و بهمان. ما فعلا حتی به اندازه افغانستان قرب و منزلت نداریم در جهان؛ گیرم در خانه خود را «آقا» هم بنامیم.

آینده ادبیات داستانی ایران چه چشم اندازی دارد؟ آیا راهکاری برای این که ادبیات بین المللی داشته باشیم وجود دارد؟

فکر نکنم پیشینیان ما از قبل برنامه ریزی کرده باشند که شعر جهانی بگویند و بهترین متون ادبی را بنویسند و بعد مشغول به کار شده باشند. آن ها کارشان را کرده اند و بعدی ها هم به عرضه خودشان کاری کرده اند. حالا گیرم آن ها عرضه شان بیشتر و ریزه خوارهایشان کم عرضه. که حرجی بر آن ها نیست.
ما هم کار خودمان را می کنیم. ادبیات بین المللی یعنی چی؟ متاسفانه چند عاقل! سنگی را به چاه می اندازند و من و شما را علاف بیرون آوردنش می کنند. آقا چند سال است این مزخرف بزرگ (جهانی شدن ادبیات ایران) را می شنویم؟ بهتر نبود در این همه سال به جای کلی گویی بنشینیم و کار کنیم؟
تردید نداشته باشید الان که من و شما داریم وقت تلف می کنیم بهترین داستان ایران و بهترین شعر این خاک را کسی دارد می گوید که اصلا نام و نشانی ندارد و در پرت افتاده ترین جای این کشور هم زندگی می کند. کاش همه ما می توانستیم مثل او به کار خودمان برسیم. کاش!

در جشنواره داستان راوی، ما گفتمانی را مطرح کرده ایم با عنوان «بازشناسی اهمیت قصه در داستان» ابتدا بفرمایید دیدگاه شما در این رابطه چیست و بعد لطفاً بفرمایید قصه در کجای داستان تعبیه می شود، در طرح، در تصویر، در ماجرا یا در زبان و یا در کلیت داستان و به نوعی در روح و بطن داستان؟

وقتی دوست عزیزی، مساله ای را مطرح کرده بود که برایم دلنشین بود. بحثش این بود که داستان از دو چیز تشکیل می شود: زبان و قصه.
اوایل که این را خواندم کمی مکث کردم. دیدم بد نمی گوید. دیده بودم فراوان فراوان داستان های هم نسل هایم که گرفتار جریانی به نام پسمدرن شده بودند و چیزک هایی می نوشتند که همه درگیری شان زبان بود و به اشتباه هم به آن ها گفته بودند که مثلا گلشیری نامی، با زبان داستانش را پیش می برد. اما خودشان هم عقل نگذاشته بودند به کار که مگر دیگران با چی داستان را پیش می برند؟ جز با زبان؟ اما زبان یکی از عناصر است. اگر فقط زبان باشد که خب می توانیم برویم هر متنی را بخوانیم اما ما دنبال چیز دیگری هم آمده ایم در این نشست. آمده ایم قصه بشنویم. این است که داستان بدون قصه، آدم بی قلب است و آدم لال، داستان بی زبان.

در مورد آثار جدیدتان کمی بگویید. زیر چاپ یا آماده چاپ و یا در حال نگارش چه ها دارید؟

یک سالی می شود بیکار شده ام و خانه نشین؛ البته خود خواسته بوده است. از تیرماه گذشته دیدم که من آدم روزنامه نیستم و بعد از نزدیک به 13 سال، از کار مترجمی و خبرنگاری برای روزنامه جدا شدم و نشستم که با لقمه ای داستان، زندگی کنم.
حالا هم لقمه دستم هست اما ... داستان زندگی ناصر خسرو را نوشتم و قصه های تذکره الاولیا عطار را بازآفرینی کردم و تحقیقی کرده ام درباره یکی از طائفه های عجیب ایران و مشغول هزار و یک شب هستم.
این وسط ها هم هر وقت دیوانه شده ام با کلمه خوددرمانی کرده ام؛ حاصلش را شاید به زودی در مجموعه سومم ببینید.

آقای علیخانی، آثارتان ترجمه هم شده است؟

زمانی شنیده بودم داستانکی از من به آلمانی ترجمه شده است؛ حتی پولش را به یورو برایم فرستادند لای کتابی. اما نه کتاب رسید و نه پول. گویا آقای پستی که جستجو می کند که بمب نیاید از لای کتاب، چشمش را گرفته و یکی را برداشته و دیگری را به سطل زباله پرتاب کرده.
بعد شنیدم در تگزاس آمریکا هم گزیده ای از داستان های قدم بخیر و اژدهاکشان ترجمه شده و در حال آماده شدن برای انتشار است؛ البته با ایمیل فهمیدم و چند داستان مجموعه سومم را هم فرستادم برایشان اما خیلی وقت است به اینترنت سر نزده ام که چه خبر آورده است این قاصدک.
داستانی به ترکی استانبولی ترجمه شده و گزیده ای از داستان هایم به زبان عربی در مصر آماده انتشار است و باقی هم اگر شده، بی خبرم.

راستی من شنیده ام برای پیدا کردن سوژه هایتان، که قاعدتاً همگی بومی هستند، زیاد به مسافرت می روید. تا به حال گذرتان به ایلام خورده است؟ اینجا قصه های خوبی پیدا می کنید!

نه به خدا. البته این کاری که شما می گویید کار آدم های حرفه ای است و من هنوز آنقدر حرفه ای نشده ام که کمبود سوژه پیدا بکنم. یک وقت که آمدید به اتاق من، خواهید دید که ماده خام برای حداقل 30 سال نوشتن دارم؛ گاهی کلمه ای و گاهی اسمی و گاهی ماجرایی را بر کاغذی حک کرده ام تا شاید روزی طلسم آن کلمات باز بشود. این است که واقعا دوست دارم همه ایران را... از زنجان و همدان و یزد و اصفهان و شیراز گرفته تا شاهرود و مشهد و بیرجند و آمل و رشت و لاهیجان و کرج و تبریز و ماکو و دزفول و خرمشهر و بندرعباس را ...


منتشر شده در سایت جشنواره داستان "راوی"

Labels:

youssef.alikhani AT yahoo DOT com
معمولا ناخودآگاهم روي كاغذ مي‌آيد
رضا اميدوار (نسل سوم ِ جام جم): اگر یوسف علیخانی، داستان‌نویس نمی شد و در مورد میلک (روستای محل تولدش) نمی‌نوشت،‌خیلی از ماها تا آخر عمرمان اسم میلک را نمی‌شنیدیم. اما حالا به لطف داستان‌های او میلک یک روستای کاملا شناخته شده برای اهالی ادبیات داستانی است. علیخانی آدم پرکاری است و همزمان در جند حوزه فعالیت می‌کند. هم داستان می‌نویسد و هم به سفر می‌رود تا قصه‌های فولکلوریک را جمع‌آوری کند.
اژدهاکشان،‌آخرین مجموعه داستان یوسف علیخانی بود که باعث شد نام او در بین تقدیرشندگان جایزه جلال‌آل‌احمد قرار بگیرد. این مجموعه داستان حالا به چاژ سوم رسیده است تا بهانه ما برای این مصاحبه جور شده باشد.


بين داستان نوشتن و سفر كردن رابطه‌اي وجود داره؟

هم رابطه‌اي ندارند و هم دارند. رابطه ندارند چون وقتي من داستان مي‌نويسم دارم داستان مي‌نويسم و سفرنامه نمي‌نويسم و وقتي سفرنامه مي‌نويسم، داستان نمي‌نويسم. مثل آن چيزهايي كه يكي دو تاش در جام‌جم منتشر شده ‌ هيچ وقت فكر نمي‌كردم داستان مي‌نويسم. داستان‌نويسي جدا از آن بحث ميل به نوشتن (نه استعداد) و تلاش، امري است فيزيكي.بايد بداني چه تكنيك‌هاي دارد و سفرنامه نويسي، تكنيك‌هاي ديگر.

اما در عين حال بين داستان نوشتن و سفر كردن هم رابطه نزديك وجود دارد. چون سفر كردن يعني زندگي كردن بيشتر. همه ما آدم‌ها در دنيايي زندگي مي‌كنيم كه اگر اندكي تخيل در آن وارد كنيم داستاني‌تر مي‌شوند. درست است كه داستان نوشتن با استفاده از تخيل پيش مي‌رود، اما آيا مگر مي‌شود همه چيز تخيلي باشد؟ مگر مي‌شود داستان شما در ميان ايل قشقايي بگذرد و شما اين ايل را نشناسيد؟ يا داستان تا در لب رود ارس اتفاق بيفتد و شما ايل جلالي و كردهاي كرمانج آنجا را نشناسيد؟

پس تو جزو نويسنده‌هايي هستي كه تا يك چيزي را تجربه نكنند، در موردش چيزي نمي‌نويسند؟

نه به اين قطعيت كه مي‌گويي. فعلا هم فقط داستان‌هايي را منتشر كرده‌ام كه در زادگاهم اتفاق مي‌افتند كه البته نود درصدشان با يك جمله يا يك كلمه يا يك صدا يا يك تصوير، شكل گرفته‌اند در ميلكي كه برايش ساخته‌ام و در واقع ميلك زادگاهم را قرباني ميلك داستاني‌ام كرده‌ام.

شايد ديگر دوستانم بر اين باور نباشند، اما گمان من اين است كه ذهن يك نويسنده، ذهن محدودي است كه بايد با خواندن، ديدن و تجربه كردن پرش كرد و بعد بگذارم ته نشين شود و روزي با يك قطعه موسيقي يا استكان چايي‌اي كه از دستم مي‌افتد يا تصادفي كه توي خيابان مي‌كنم يا صابوني كه توي حمام توي چشمم مي‌رود، تخيل‌ام جاري شود و آن بخش ناخودآگاهي‌ام بيايد روي كاغذ. در واقع هرگز درباره چيزي تا به حال نوشته‌اي نداشته‌ام.

پس ميلك هم بخشي از ناخودآگاه توست؟

شده. زماني آدم با موضوعي، آدمي و يك مكاني، احساسي برخورد مي‌كند. دچار يك جور حس نوستالژيك مي‌شود. بعد اين حس درگيرش مي‌كند. بعد چكارش بايد بكني؟ اگر همان را بنويسي كه مي‌شود يك قطعه ادبي. ناچاري اندكي علمي‌تر باهاش برخورد كني. چاره‌اي نداري كمي درباره‌اش بيشتر بداني.

اول ابتدايي بودم كه پدرم آمد شهر. يك سالي هم مانديم بعد مادرم آمد و بعد من و خواهرم. آن وقت سالي يكبار و آن هم در شهريور و وقت فندق چين به ميلك مي‌رفتيم. دنيايي كه هشت، نه سال در آن زندگي كردم و بيرون از آن را نديدم. حتي عاشق ستون‌هاي امامزاده و سنگ چين‌هاي باغستان‌ها و جاده خاكي و سربالايي و سرپاييني‌ها و پشت‌بام‌ها و صداي مردم بودم. بعد اينها ماند ميلك و ما رفتيم قزوين كه وقت تمام شدن شهريور و اول مهر، عزاي‌مان مي‌گرفت كه برگرديم به مدرسه و شهر.

اما اينها را هيچ وقت ننوشتم. نوشتم؟ چيزي در كتاب‌هايم در اين باره نخوانده‌ايد تا به حال. اما ميلك، محل وقوع حوادثي است كه درگيرم كرده و بعد سال‌ها روي اين روستا و روستاهاي اطراف و الموت تحقيق كردم و همان‌طور كه مي‌داني اغلب شهرهاي ايران را گشته‌ام و از نزديك ديده‌ام.

وقتي زمان مي‌گذرد و بيشتر و بيشتر مي‌بيني و مي‌شناسي، آني كه دوست داري همان مي‌شود، مثل آن گل شازده كوچولو كه در سياره‌اش جا گذاشته بود؛ مثل ميلك من همه جا هست اما ميلك كودكي‌هاي من گم شده است و دنبال آن مي‌گردم شايد و شايد هم دنبال راهي مي‌گردم براي محو نشدن حتي اكنونش.

ولي درگيري تو با ميلك بيشتر از اين حرف هاست. نه تنها فضاي ميلك، بلكه زبان ديلمي، كه مردم ميلك هم از گويشوران اين زبان هستند، نمود پر رنگي در برخي از داستان‌هاي تو دارد، در مجموعه اولت همين نثر لذت خواندن برخي از داستان‌ها را از آدم مي‌گرفت. هرچند به دليل ناشناخته بودن اين زبان، در بعضي از داستان‌ها هم به ايجاد يك فضاي وهم‌آميز كمك مي‌كرد. در مجموعه دومت اما به نظر مي‌رسد از زبان ديلمي (الموتي) و استفاده از آن به شكل افراطي گذشته‌اي. اصلا چرا اين نوع زبان را براي روايت داستان‌هايت انتخاب كردي و بعد كنار گذاشتيش؟

نوشتن داستان در واقع يك نوع بازي جدي بوده برايم كه در آن سعي كردم شكل‌هاي مختلف را امتحان كنم. زماني از گويش محاوره قزويني استفاده كردم كه داستان بلند «راحت راحت» را اينطور نوشتم (اين داستان هنوز منتشر نشده.) بعد همان سال‌ها كه اصرار داشتم از لهجه محاوره قزويني استفاده كنم، جايي از «احمد شاملو» خواندم نويسنده بايد زبان را جوري تراش بدهد كه ترك با لهجه تركي‌اش بخواند و اصفهاني با لهجه اصفهاني و داش مشدي با لهجه داش مشدي و زن خانه‌دار با لهجه خودش. از خير محاوره‌نويسي گذشتم. بعد شروع كردم مثل آدميزاد بنويسم. شد داستان‌هايي كه در مجلات منتشر كردم؛ بسيار شسته رفته و مثلا مقيد به فاعل و مفعول و فعل فارسي معاصر و نه حتي فارسي كلاسيك. اما ديدم نمي‌چسبد. وقتي دارم مي‌نويسم اين زبان من نيست. آن وقت خودم را رها كردم، فكر كردم من دارم داستان مي‌نويسم بگذار لحن خودم هم در داستان‌ها ديده بشود. قرار نيست تا ابد فاعل و مفعول و فعل پشت سر هم بيايند و بعد هم من كه براي روزنامه گزارش نمي‌نويسم يا خبر ترجمه نمي‌كنم يا مقاله نمي‌نويسم كه اين قيد و بندها را رعايت كنم، من داستان مي‌نويسم و در واقع همان‌طور كه قصه‌هاي قديمي، لحن راويانش را داشتند و هر قصه با لحن قصه‌گو همراه مي‌شد، داستان‌هاي من هم با لحن من داستان‌نويس همراه بشوند.

آمدم اندكي در فضاي داستان‌هاي «قدم بخير مادربزرگ من بود.» اوايل اتفاقا زبان خيلي فارسي بود. ديدم اين جوري نمي‌شود. گفتم از لحن و زبان خود الموتي‌ها هم استفاده كنم. شد يكي دو تا داستان به قول تو سخت خوان مجموعه داستان اولم؛ مثل مرگي ناره و ميلكي مار و كفتال پري. ديدم اين حرفي رو كه تو مي‌زني خيلي‌ها مي‌زنند. دنبال راه دررو بودم و رسيدم به داستان‌هاي رعنا و خيرالله خيرالله. در واقع راوي به كمك روايتش دارد زبان شخصيت‌ها را به فارسي برميگرداند.

تا رسيدم به مجموعه «اژدهاكشان.» خود داستان «اژدهاكشان» فارسي فارسي است اما در اغلب داستان‌ها سعي كردم كلماتي را از زبان ديلمي استفاده كنم كه بشود در همان جمله يا داستان، معنايش را فهميد؛ اين كه چقدر توانسته‌ام موفق بشوم، نمي‌دانم.

و حالا هم در مجموعه سومم كه دارد آماده چاپ مي‌شود و آخرين ويرايش‌ها را رويش انجام مي‌دهم، اگر هم از زبان ديلمي استفاده كردم در واقع نوعي بازي فرمي و زباني است و باقي داستان‌ها سرراست و به قول منتقدان زبان مجموعه‌هاي قبلي‌ام، فارسي‌تر شده است.

اين وسط هم كساني بودند كه گفتند اتفاقا كاش همان افراط در زبان «قدم بخير...» را ادامه مي‌دادي كه وهم‌آلودتر مي‌كند داستان‌ها را. كساني هم بودند كه گفتند «اژدهاكشان» خوش خوان‌تر شده چون زبانش را امروزي تر كردي. بايد بمانم ببينم با سومين مجموعه‌ام چه برخوردي مي‌شود.

نسخه html
نسخه
PDF
ویژه‌نامه "نسل سوم" روزنامه جام‌جم
سه شنبه 13 اسفند 1387 صفحه 6

Labels: ,

youssef.alikhani AT yahoo DOT com
رادیو زمانه (سعید شکیبا): یوسف علیخانی، نویسنده ۳۴ ساله، از چهره‌های شناخته شده ادبیات داستانی معاصر ایران است. او فعالیت خود در حوزه ادبیات را هم‌زمان با نوشتن، با مصاحبه با نویسندگان نسل سوم آغاز کرد.
حاصل گفت و گوهای او با نویسندگان، کتاب «نسل سوم داستان‌نویسی ایران» شد که در سال ۱۳۸۰ به وسیله نشر مرکز منتشر شد.
علیخانی در ادامه، سراغ قصه «عزیز و نگار» رفت که در میان مردم البرز به‌ویژه طالقان و الموت از شهرت به‌سزایی برخوردار است. حاصل تحقیق علیخانی درباره این قصه، کتاب «بازخوانی عشقنامه عزیز و نگار» شد که در سال ۱۳۸۱ به وسیله نشر ققنوس به چاپ رسید.
اولین مجموعه داستان یوسف علیخانی با نام «قدم بخیر مادربزرگ من بود» یک دهه پس از منتشر شدن داستان‌هایش در روزنامه‌ها و مجلات، در سال ۱۳۸۲ به وسیله نشر افق منتشر شد که در همان سال نامزد کتاب سال جمهوری اسلامی ایران شد.
این کتاب هم‌چنین جایزه ویژه شانزدهمین جشنواره بین‌المللی روستا را از آن خود کرد و سه داستان از اولین مجموعه داستان علیخانی از داستان‌های برگزیده جایزه صادق هدایت شدند. چاپ دوم «قدم بخیر مادربزرگ من بود» سال ۱۳۸۶ به بازار آمد.
علیخانی از سال ۱۳۸۲ تا ۱۳۸۶ که دومین مجموعه داستانش به نام «اژدهاکشان» به وسیله موسسه انتشارات نگاه روانه بازار کتاب شود، کارهایی در زمینه زندگینامه‌نویسی و تحقیق و گردآوری قصه‌های مردم رودبار الموت انجام داد که برخی از آن‌ها از جمله «داستان زندگی حسن صباح»، «داستان زندگی ابن‌بطوطه» و «داستان زندگی صائب تبریزی» منتشر شده و کتاب‌های «قصه‌های مردم الموت» (به همراه افشین نادری) در دو جلد آماده انتشار است.
این نویسنده جوان به دلیل نوشتن مجموعه‌ داستان «اژدهاکشان» مدتی قبل شایسته تقدیر در اولین دوره جایزه ادبی جلال آل احمد و نامزد نهایی هشتمین دوره جایزه هوشنگ گلشیری شناخته شد.
با یوسف علیخانی به بهانه چاپ سوم مجموعه «اژدهاکشان» درباره داستان‌هایش به گفت و گو نشستیم.



داستان‌های مجموعه «اژدهاکشان» در همان حال و هوای مجموعه داستان اول شما «قدم‌بخیر مادربزرگ من بود» روایت می‌شوند. چطور شد یک روستا را محل روایت داستان‌هایتان قرار دادید؟
به گمان من، هر نویسنده‌ای از تجربیات خودش می‌نویسد و همه ما که داریم می‌نویسیم درگیر بخشی هستیم که باهاش درگیر بودیم. یا تجربه اش کردیم یا شنیدیم یا درباره‌اش خوانده‌ایم. آن بخش از وجود من که بیشتر درگیرم می‌کند بخشی است که به قبل از دوران ابتدایی ام برمی‌گردد.
الان دیگر از آن روستا اثر و خبری نیست چون روستاها خالی شدند و قدیمی‌ها فوت کردند و جدیدی‌ها هم که همه به شهرها مهاجرت کردند. مساله‌ای که در آن روستا درگیرم می‌کرد، نوع برخورد آدم‌ها بود با وقایع؛ وقایع ساده که با خیالات آن‌ها به وقایع عجیب و غریب تبدیل می‌شد.
اگر یکی با ماشین از جاده‌های پیچ در پیچ البرز به ته دره پرتاب می‌شد، مردم دنبال دلایل دیگری می‌گشتند. اگر بز کسی می‌مُرد، قبول نمی‌کردند که بز مریض شده و مرده است، بلکه دلیل ماورایی برایش می‌تراشیدند. اگر شهاب سنگی در آسمان روستا دیده می‌شد، فکر می‌کردند نوری است آسمانی و آن را به شخصیت‌هایی که به آن باور داشتند، نسبت می‌دادند. برای هر چیزی قصه می‌ساختند و در واقع این قصه‌پردازی و قصه‌گویی‌شان به منتقل شده گویا.

یوسف علیخانی، نویسنده «اژدهاکشان»/ عکس از پوریا عالمی

از ۸ سالگی به بعد در شهر زندگی کردم، اما حالا که نگاه می‌کنم می‌بینم آن بخش پیش از ۸ سالگی تاثیر غیرقابل انکاری روی من گذاشته است.

شما در داستان‌های‌تان از زبان الموتی هم استفاده می‌کنید. این زبان باعث نمی‌شود مشکلاتی برای خواندن داستان‌های‌تان پیش بیاید؟
به هرحال هر داستانی در یک موقعیتی اتفاق می‌افتد واین موقعیت مکانی می‌تواند در شهر باشد یا روستا. در هرجا هم که باشد میان آدم‌هایی اتفاق می‌افتد که هر کدام لحن و زبان خاص خود را دارند. شما نمی‌توانید یک راننده اتوبوس را با یک معلم دارای یک لحن بدانید. این‌ها دو الگوی زبانی دارند.
وقتی داستان من در یک روستا اتفاق می‌افتد، این روستا هم از یک سری مردم شکل می‌گیرد که آداب و رسوم خاصی دارند، زبان ویژه‌ای دارند و حتی شکل و قیافه خاصی دارند. نوع نگاه‌شان به جهان، خاص است، بالطبع این زبان الموتی یا درست تر بگوییم، زبان دیلمی، زبان مردم این روستاست.
من از زبان مردم منطقه استفاده کردم و هیچ وقت هم فکر نکردم مخاطب مشکل پیدا می‌کند. چون احساس کردم وقتی من به آذربایجان می‌روم این پیش فرض را پذیرفته ام که زبان مردم آنجا آذری است و من با این دانسته به میان آن‌ها رفته ام. پس باید اول با زبان شان ارتباط بگیرم تا بتوانم با مردمش انس بگیرم. وقتی به گیلان می‌روید، آیا انتظار دارید فلان گیله‌مرد یا فلان گیله‌زن، با شما فارسی تهرانی حرف بزنند؟ نه. آن‌ها زبان شان گیلکی است. می‌توانیم میان‌شان نرویم اما من دوست داشتم به میان مردم دیلمستان بروم و با زبان‌شان ارتباط گرفتم و آن وقت نوشتم‌شان.

بسیاری از شخصیت‌های داستان‌های شما اسطوره‌ای و افسانه‌ای هستند و به همین دلیل کمتر دچار تحول می‌شوند. این گونه شخصیت‌ها، دست و پای‌تان را هنگام شخصیت‌پردازی نمی‌بندند؟
این شخصیت‌ها برای خود یک تشخّص و تکاملی پیدا کرده‌اند و به قول شما اسطوره‌ای و افسانه‌ای شده‌اند. این‌ها در طول زمان شخصیت پیدا کرده‌اند و به همین دلیل هم هست که می‌گویند شخصیت‌های اسطوره‌ای نیاز به شخصیت‌پردازی به شکل معمول داستان‌نویسی امروز ندارند. این‌جا با این شخصیت‌ها نه به خاطر شخصیت‌شان بلکه به دلیل تاثیرگذاری‌شان روی یک واقعه خاص، روبه رو می‌شویم.
اگرچه آدم‌های معمولی هم در داستان‌هایم هستند که در حاشیه دارند زندگی می‌کنند. به طور مثال در داستان اژدهاکشان، «حضرتقلی» شخصیتی اسطوره‌ای است که آمده با اژدها بجنگد، چون شنیده اژدهایی قرار است میلک را با خاک یکسان کند و چون می‌داند قرار است سال‌های سال بعد، یکی از نوادگانش بیاید و در «میلک» بمیرد و آن‌جا برایش بقعه‌ای بسازند، با علم به این موضوع برای این که مانع تخریب میلک بشود، به جنگ با اژدها می‌آید.

داستان‌ها اغلب بر مبنای یک رخداد و واقعه شکل می‌گیرند و بیشتر وقایع هم رویکردی جادویی و غیرواقعی دارند. این ماجراها آیا فقط متعلق به منطقه الموت هستند؟
اوایل شاید. مخصوصاً در «قدم‌بخیر مادربزرگ من بود» خیلی غریزی می‌نوشتم. یعنی درباره وقایعی می‌نوشتم که به طور مشخص در دوران کودکی شنیده یا دیده بودم. البته داستان ِداستانی مثل «خیرالله خیرالله» در همان مجموعه را نمی‌دانم از کجا شنیده بودم و چون ماجرایش برایم جالب بود به فضای میلک بردم و بازش کردم. در مجموعه «اژدهاکشان» اما این موضوع آگاهانه‌تر شد و از آن شکل غریزی بیرون آمد.
چند تا از داستان‌هایی که نوشتم و آداب و رسومی که وارد منطقه داستانی‌ام کردم، در واقع هیچ ربطی به آن منطقه ندارند. یا زاده تخیل من هستند یا از این‌جا و آن‌جا شنیدم؛ در کردستان و خراسان و سیستان و بلوچستان و لرستان مثلاً. نمونه‌اش همان داستان «نسترنه» و رد شدن آدم‌ها از زیر رنگین کمان (آله منگ). باور کنید یادم نمی‌آید این باور را از کجا شنیدم یا چه طوری بوده که حالا در داستان من این‌طوری شده است.

تصویر جلدِ چاپ سوم مجموعه داستان «اژدهاکشان» نوشته‌ی یوسف علیخانی

در شرایطی که همه نویسندگان، داستان‌های شهری و اصطلاحاً آپارتمانی و کافه‌ای می‌نویسند، شما داستان‌های بومی نوشتید. این موضوع باعث نمی‌شود مخاطب‌های‌تان تا حدودی محدود شوند؟
من هم قبل از این داستان‌ها، داستان‌های شهری می‌نوشتم. تعداد زیادی داستان در فضای کوی دانشگاه تهران دارم؛ دانشجویان عاشق. دانشجویانی که دنبال سیاست هستند. دانشجویانی که دنبال ادبیات هستند. دانشجویانی که درسخوان هستند. یا یک سری داستان دارم در فضای پادگان ارتش. یا داستان‌هایی در فضای کارگران بازار قزوین. یا یک کار بلند دارم درباره جنگ، اما هیچ کدام‌شان را چاپ نکردم.
من هم تجربه نوشتن از فضای شهری را داشتم و دارم ولی این‌ها مال من نبودند و نیستند. وقتی سال ۸۰ آمدم و مصمم شدم اولین مجموعه داستانم را منتشر کنم، احساس کردم این قصه‌های به قول شما شهری، مال من نیستند. داستان‌های زیادی داشتم اما از میان شان فقط همان ۱۲ داستانی را انتخاب کردم که دوست شان داشتم و شدند مجموعه «قدم‌بخیر مادربزرگ من بود.» یا بعداً ۱۵ داستان دیگر که شدند «اژدهاکشان.»

با این ترتیب باید منتظر باشیم مجموعه داستان بعدی شما هم باز در همان حال و هوای دو مجموعه داستان قبلی‌تان باشد؟
دقیقاً.

پشت جلد چاپ دوم و سوم «اژدهاکشان» نظرات ۱۰ نفر از منتقدان معروف مثل آقای سپانلو، خانم شهرنوش پارسی‌پور، آقای فتح الله بی‌نیاز و آقای دستغیب و بقیه منتشر شده است. این فرم تبلیغ کتاب در ایران تا به حال انجام نشده. این پیشنهاد شما بوده یا ناشر؟
من سال‌ها از طریق مترجمی‌زبان عربی زندگی می‌کردم و به همین دلیل کتاب‌های زیادی هم به این زبان دارم که پشت جلد اغلب‌شان، نظرات منتقدان معروف درباره آن کتاب منتشر شده است. به طور مشخص کتاب «صد سال تنهایی» مارکز که در مصر چاپ شده است.
برایم خیلی جالب بود که چرا این کار در ایران انجام نمی‌شود. وقتی یک خواننده در یک کتابفروشی «اژدهاکشان» را می‌بیند و چیزی هم درباره اش نمی‌داند، چطور اعتماد کند وکتاب را بخرد؟ ولی با دیدن نظر آدم‌هایی که درباره کتاب نظر داده اند، بیشتر راغب خواهد شد. در چاپ دوم «قدم‌بخیر ...» هم نظر چند منتقد منتشر شده است.
اژدهاکشان، برنده نخستین جایزه ادبی جلال آل احمد و نامزد نهایی هشتمین دوره جایزه هوشنگ گلشیری شد. آیا این جوایز بر دیده شدن کتاب نقشی داشتند؟
تردید نباید کرد که نقش دارند و نقش‌شان هم اتفاقاً خیلی زیاد است. «قدم‌بخیر مادربزرگ من بود» اگر نامزد جایزه کتاب سال و برنده جشنواره روستا نمی‌شد، شاید هرگز تجدید چاپ نمی‌شد. درباره «اژدهاکشان» هم. یک سال از چاپ اژدهاکشان می‌گذشت و یک چاپ خورده بود ولی در مدت کوتاه سه ماه گذشته، این کتاب دو چاپ جدید خورده است که حالا چاپ سوم پیش روی ماست.

Labels: ,

youssef.alikhani AT yahoo DOT com
پارسنامک | اژدهاکشان
بخش اول ...اینجا یا اینجا (Mp3)
بخش دوم ...اینجا یا اینجا (Mp3)
بخش سوم ...اینجا یا اینجا (Mp3)

برنامه گفت و گو محور "پارسنامک"، امشب (سه شنبه پنجم آذر) گفت و گوی خود را به یوسف علیخانی، برنده جایزه ادبی جلال آل احمد و نامزد جایزه هوشنگ گلشیری اختصاص داده است.
این برنامه متناسب با مناسبات ادبی و هنری کشور، هر هفته به مرور آنها می پردازد؛ بررسی یک موضوع خاص نیز در یکی از این حوزه ها، با حضور استادان و صاحب نظران ارزیابی می شود که این هفته یوسف علیخانی، نویسنده مجموعه داستان «اژدهاکشان» مهمان گفت و گوی «
پارسنامک» است. شهرام بهرامی‌نژاد، سردبير، تهيه كننده و گوينده پارسنامک و علی دهباشی کارشناس این برنامه است.
«
پارسنامک» روزهای سه شنبه ساعت 19:30 به وقت تهران برابر با ساعت 16:30 به وقت گرینویچ از کانال اروپا، و از گروه هنر و ادبیات شبکه جهانی صدای آشنا پخش می شود.

نشانی ماهواره ای کانال های شبکه صدای آشنا: کانال 1 ( اروپا )
ماهواره هات برد 8، فرکانس 12437، سیمبل ریت 27500، پلاریته افقی

Labels: , ,

youssef.alikhani AT yahoo DOT com

گفتگو با یوسف علیخانیروزنامه اعتماد ملی

صبر كرد تا تقويم خورشيدي به تمامي ‌عبور كند از پنجاه‌وسومين سال از سده چهاردهمش؛ و درست در آغاز پنجاه‌وچهارمين سال قرن، نوزاد خانواده گرم و پرتعداد روستاي ميلك شد. كسي چه مي‌داند! شايد اين همه از آن جهت بود كه وقتي مي‌آيد، اهالي روستا، سال نو و قدم نورسيده را در نخستين روز سال، يكجا به عليخاني‌ها تبريك بگويند. خانواده‌اي كه به‌قدر 8 سالگي يوسف در زادبومش ماند و بعد راهي قزويني شد كه آن روزها نه شهرستان مركزي استان، كه تابعي از توابع زنجان بود. يوسف در ابتداي دهه 70 از سد كنكور با قبولي در رشته زبان و ادبيات عرب به سوي دانشكده ادبيات و علوم انساني دانشگاه تهران عبور كرد و پس از فارغ التحصيلي، دوران وظيفه عمومي ‌را به‌عنوان سرباز نيروي زميني ارتش در پادگان صفريك تهران گذراند. ترجمه متون عربي و گفت‌وگو با نويسندگان ايراني براي روزنامه <انتخاب>، ظاهرا نخستين مسووليت‌هاي او در حوزه مطبوعات پس از دوران سربازي بود. يوسف مترجمي‌ و خبرنگاري را بعد از <انتخاب> در <جام‌جم> ادامه داد و مسووليت صفحه‌هاي داستان و فرهنگ مردم را در اين روزنامه به‌عهده گرفت. راه‌اندازي و انتشار مجلا‌ت اينترنتي <قابيل> و <تادانه> او را به يكي از فعالا‌ن عرصه وب در قلمرو فرهنگ و ادبيات فارسي تبديل كرد. ‌ بله، نام يوسف عليخاني تا به امروز كه در سراشيب 33 سالگي‌اش قرار دارد، به دفعات بر جلد كتاب‌هايش نقش بسته است. جداي از <اژدهاكشان> (نشر نگاه،1386) كه اخيرا به‌عنوان تنها مجموعه داستان برگزيده در نخستين دوره جايزه جلا‌ل آل‌احمد مورد تقدير قرار گرفت و هم‌اكنون يكي از نامزدهاي هشتمين دوره از جايزه هوشنگ گلشيري است، مجموعه داستان ديگري نيز به نام <قدم ‌بخير مادربزرگ من بود> (افق، چاپ اول 1382، چاپ دوم 1386) از او منتشر شد كه نامزدي جايزه كتاب سال و دريافت جايزه ويژه شانزدهمين جشنواره روستا را برايش به دنبال داشت. وي مجموعه داستان ديگري به نام <عروس بيد> را نيز آماده انتشار دارد. از ديگر تاليفات عليخاني مي‌توان به حسن صباح (داستان زندگي خداوند الموت، ققنوس،1386)، صائب تبريزي (داستان زندگي شاعر سبك هندي، مدرسه، 1386)، ابن‌بطوطه (داستان زندگي سفرنامه‌نويس معروف، مدرسه، چاپ اول 1383، چاپ دوم 1386)، عزيز و نگار) بازخواني يك عشقنامه، ققنوس، چاپ اول 1381، چاپ دوم 1385) و نسل سوم داستان‌نويسي امروز ايران (گفت‌وگو با نويسندگان، مركز، 1380) اشاره كرد. ‌ گفت‌وگويي كه مي‌خوانيد به مناسبت تقدير از <اژدهاكشان> در نخستين دوره جايزه جلا‌ل آل‌احمد و نيز قرار گرفتن نام اين مجموعه در فهرست كانديداهاي هشتمين دوره از جايزه گلشيري انجام شده است كه در آن يوسف به سوالا‌تي پيرامون جهان داستان‌هاي اين مجموعه پاسخ گفته است. ‌

داستان‌هاي مجموعه <اژدهاكشان> از مهارت شما در روان و خوشخوان‌نويسي با تاثيري آشكار از لهجه مردمان منطقه رودبارالموت قزوين بهره برده است. چنين رويكردي كه عمدتا در ديالوگ‌ها قابلا‌ بررسي است، به نظر شما آيا براي درآوردن فرهنگ مردمان يك منطقه به مختصات زبان داستاني ضرورت دارد؟

ضرورتش را من تعيين نكرده‌ام. داستان‌ها اين - به قول شما - ضرورت را خواسته و در خدمت گرفته‌اند. من داستان نوشته‌ام، داستاني كه دغدغه‌هاي انسان تنها مانده امروز را نشان مي‌دهد. داستان‌هاي مجموعه <اژدهاكشان> يا حتي مجموعه قبلي‌ام <قدم بخير مادربزرگ من بود> در روستايي مي‌گذرد به نام <ميلك> كه در شكل زميني‌اش در بخش رودبار (رودبار الموت) شهرستان قرار گرفته است، اما دغدغه‌هايي را دنبال كرده‌ام كه مي‌توانست در هر روستاي ديگري رخ بدهد. در گيلا‌ن كه شمالي‌ترين منطقه ايران است، در بوشهر، جنوبي‌ترين جاي كشور يا در كردستان و يا در كرمان. خب ناگفته پيداست زادگاه من همين روستاست كه سكوي پرش من شده است. روستايي كه تا دوم ابتدايي هم در آن درس خوانده و بعد راهي قزوين شده‌ام. انسان امروز تنهاست؛ خواه در روستاي خالي از سكنه شده ميلك يا باقي روستاهاي الموت، خواه در شهر. براي نشان دادن تنهايي اين انسان شايد در كلا‌نشهرها، اندكي دست آدم تنگ بشود ولي با روستاي خالي از سكنه، اين تنهايي را مي‌توان دوچندان به رخ كشيد. من و شما هم [از آنجا كه] آدميم و احتمالا‌ مصداق آن شعر معروف شاملو [كه مي‌گويد< ]كوه‌ها با هم‌اند و تنهايند.> آدمي‌زاده وقتي تنها مي‌شود، گرفتاري خيال و خرافات و باورها - اگرچه در شرايط عادي و عاقلا‌نه به آنها بخنديم و جدي‌شان نگيريم - همزاده تنهايي او هستند. وقتي من يك روستا را مركز ثقل جهان انتخاب كردم، طبيعي است اين روستا آدم‌هايي دارد با گويش و لهجه و زبان ويژه خود. آدم‌هايش هم آداب و رسوم و باورهاي خاص خود را يدك مي‌كشند و اين روستا به هر حال بر آن قسمت از زمين قرار گرفته كه الموت مي‌خوانندش و من گريزي از آن ندارم كه منكر تمام آداب و رسوم و زبان مردم بشوم. اما همه چيز را همه كس ندانند! كاش يك زبان‌شناس و در شكل خاص‌ترش، يك الموت‌شناس كه زبان ديلمي ‌هم مي‌داند مي‌آمد و مي‌رفت قصه‌هاي من را مي‌خواند و مي‌ديد كه آيا زبان داستان‌هاي من نعل به نعل زبان ديلمي‌الموتي‌هاست؟ مخصوصا در <اژدهاكشان> كه سعي شده بين زبان ديلمي‌ و زبان فارسي امروز، به زبان سومي ‌برسم.

چرا براي روستاي خالي از سكنه تنهايي دوچنداني نسبت به شهر قائل هستيد؟ مگر جز اين است كه انسان تنها در شلوغترين شهرها نيز تنهاست؟ آدم‌هاي همان داستان <ملخ‌هاي ميلك> آيا جز از براي ناتواني خود در كشف راز حمله ملخ‌ها تنهايند؟ تنهايي انسان مدرن و انسان سنتي، مگر در چيزي جز غم ازلي و اندوه تراژيك ريشه دارد؟ فكر نمي‌كنيد با ارجح برشمردن روستا نسبت به شهر به عنوان قلمرو روايت تنهايي، اندوه ازلي بشر را به مقتضيات جغرافيايي فرو مي‌كاهيم؟

من تنهايي دوچنداني [براي روستا] قائل نيستم، بلكه ترديدي نيست كه يك روستايي، تنهايي چندگانه‌اي دارد كه بدون خواندن فلسفه و رسيدن به پوچي گرفتار آن شده است؛ روستاي خالي از جمعيت شده. در بالا‌ي محله تنها يك خانواده زندگي مي‌كنند و در پايين محله يكي دوتاي ديگر. بعد وقتي يك روستايي بي‌سواد كه تنها تكيه گاهش چيزهايي است كه از يك طرف خودش به آنها شك كرده و از سوي ديگر فرزندان شهررفته تحصيلكرده‌اش به ديده شك و ترديد و حتي حذف به آن نگاه مي‌كنند، اين تنهايي چند جهته مي‌شود. حالا‌ بگذريم از تنهايي‌هاي انسان شهري كه يا مالي است يا دوري و فاصله‌ها. اين تنهايي را روستايي هم البته دارد؛ حتي در شكل افراطي‌اش. آدم روستايي كه براي نان شبش مانده، حتي مثل آن انسان شهري نيست كه دنبال يخچال امرسان دوقلو و تلويزيون نمي‌دانم چند اينچ است. او در تامين نان شب خود مانده است. وقتي اولين برف بنشيند مي‌ماند خودش و گاو و خرش و اگر مانده باشد همسري كه اغلب تنهاتر از آنند كه همسري برايشان مانده باشد و معمولا‌ يكه و تنها مانده‌اند؛ همان‌طور كه يكه و تنها آمده‌اند. يك بار ديگر اگر به مبحث تنهايي دقت كني مي‌بيني من برايش جغرافيا تعيين نكرده‌ام و مي‌گويم هر دوتايشان تنها هستند. يكي كه به گمانم تنهاي ابدي ازلي شده و ديگري دوست دارد تنها ديده شود و... بگذريم، تنهايي انسان كه جغرافيا ندارد تا من بخواهم دهاتي و شهري‌اش كنم. اگرچه خب من دارم از مردماني مي‌نويسم كه بايد بهشان بيشتر معتقد باشم و تنهاترشان ببينم تا بتوانم بهتر نشانشان بدهم.

ويژگي ديگر اين داستان‌ها كه پرداختن به آن بحث نگرش شما به داستان را پيش مي‌كشد، وفاداري به واقعيت و عينيت سوژه‌هاست. چنانكه در اغلب كارها، مكانيسم روايت شما در خدمت بيان‌مندي محض از طريق شرح فضاهاي عيني و اداي ديالوگ‌هاست. داستان بودن يا به اعتباري <قصويت> از نظر شما آيا در گرو بيان‌مندي محض و در اختيار تام سوژه قرار دادن دستگاه روايي است؟ يا اينكه به فراروي از سوژه و عبور از عينيات هم نظر داريد؟ ‌

قبول داريد كه وقتي يك موضوع را مني كه با چشم‌هاي خودم ديده‌ام برايتان تعريف كنم آني نيست كه شما بر اساس شنيده‌هاي خود و با نحوه روايت خود براي ديگري تعريف مي‌كنيد و اين، ديگر آني نيست كه بوده و هيچ ربطي ديگر به واقعيت و عينيت سوژه اوليه ندارد؟ اگر اين را قبول داريد اندكي در همين جا مكث كنيم. واقعيتي رخ داده؛ من با ميزان دانش و دامنه كلمات و باورها و لهجه خاص خودم آن را يك بار تعريف مي‌كنم. پس ببينيد درواقع من دارم آن واقعه را بازسازي مي‌كنم و به خلق مي‌رسم. آن وقت شما به عنوان راوي دوم، شنيده‌هاي من راوي اول را دوباره مي‌خواهيد با ميزان دانش و دامنه كلمات و باورها و لهجه و پيشداوري‌هاي خودتان براي ديگري تعريف كنيد. پس ديگر به هيچ‌وجه نمي‌توانيم بگوييم كه من راوي اول و شماي راوي دوم به واقعيت و عينيت سوژه‌ها وفادار مانده‌ايم. مكانيسم روايت در اختيار بيان فضاها و ديالوگ‌ها - همان كه من مي‌گويم - يعني اينكه من درواقع با تمامي‌ آنچه هستم سعي دارم به هر ترتيبي شده ماجرا را به خورد شما بدهم؛ راست و دروغش بماند كنار. من وقتي واقعه‌اي را بازگو مي‌كنم، در آن سهم دارم و هر چقدر هم كه سعي كنم بي‌طرف باشم نمي‌توانم. كمي ‌اگر به دور و برمان نگاه و در كارهاي روزمره‌مان دقت كنيم، مي‌توانيم اين ماجرا را به خوبي لمس كنيم و اگر بيشتر در آن دقيق بشويم، خواهيم ديد كه بسياري از سوءتفاهم‌ها و مشكلا‌ت زندگي هم در آني است كه به باور عامه <دروغ> است و درواقع ما مي‌شويم راوي دروغگو! زياده‌گويي را بگذاريم كنار. آيا داستان كوتاه و در شكل عام‌ترش، ادبيات به دنبال چيزي جز دروغ است؟ دروغي كه هرچه گنده‌تر باشد، باورپذيرتر خواهد شد.

شما گفتيد در پي بازسازي واقعه بوده‌ايد، خب، منظور من هم از وفاداري به عينيات، وفاداري به شيوه‌هايي در روايت است كه به همين بازسازي يا بازنمايي وقايع منجر مي‌شود. وقتي من تمام قواعد بازنمايي يك واقعه را رعايت مي‌كنم، حتي اگر مرجع بازنمايي‌ام شنيده‌هايم باشد، اين شنيده‌ها خود بازنموده‌اي از وقايع عيني‌اند كه من اين بازنموده را در قالبي ديگر از نو بازنموده‌ام. خب در اين فرآيند، چطور مي‌توانم به خلق واقعه‌اي جديد برسم؟

من منظورتان از قاعده و قانون را نمي‌فهمم. در عين صداقت برايتان گفتم كه اين شيوه كار من است و ديگر قانون و قاعده نمي‌دانم كه چيست! فقط سعي مي‌كنم داستان بنويسم و نه حتي قصه بگويم. داستان چيزي است و قصه چيز ديگري كه متاسفانه هنوز به درستي اين مبحث باز نشده تا اندكي دقيق‌تر به آن نگاه كنيم. براي من قصه آن است كه مادر و پدر و تمام آدم‌هايي كه هم‌صحبتم مي‌شوند، برايم تعريف مي‌كنند و داستان آن است كه از صافي من داستان خوانده و تا اندازه‌اي داستان‌شناس رد مي‌شود. داستان صنعت است. اين را كه قبول داريد؟ داستان صنعتي است خلا‌قانه. تكنيكي است كه هرچه دروني‌تر اجرا شود خوش‌تر و خوشخوان‌تر خواهد شد و هر چه ترفندهايش پنهان‌تر باشد نشان از تردستي نويسنده‌اش دارد. قصه اما آني است كه يك زبان بيشتر ندارد؛ زباني كه راوي و قصه‌گو مي‌داند، زباني است كه با آن قصه هزار و يك‌شبي و قصه آدم و حوا و قصه عاشقانه عزيز و نگار و قصه پيدايش و قصه شاه‌عباس و... همه را يكجور تعريف مي‌كند. همين است كه آن مي‌شود ادبيات شفاهي و اينكه من به دنبالش هستم مي‌شود ادبيات رسمي. هرگز هم گمان نكرده‌ام با جمع‌آوري ادبيات شفاهي و برگرداندن مو به موي آن مي‌توان داستاني امروزي خلق كرد كه تاكنون اگر هم چنين كرده‌ام در يكي دو داستان مثل <يه لنگ> و <ديولنگه و كوكبه> بوده؛ در اولي به بازسازي يك باور پرداخته‌ام. يه لنگ، موجودي است يك پا كه عاشق زن‌هاي تنهاست كه روسري قرمز به سر دارند و چادرشب به كمر مي‌بندند. در دومي ‌هم همان يه لنگ است كه نام ديگرش ديولنگه است و با قصه پيدايش كوكوهه (فاخته) درهم‌آميخته مي‌شود و داستان معلمي ‌را مي‌خوانيم كه با يكي از شاگردان دختر خود روي هم ريخته و او را فريفته خود ساخته است.

فرهنگي كه دستمايه روايت داستان‌هاي مجموعه <اژدهاكشان> است، متعلق به مردماني است كه تنوع مواد برسازنده شخصيت‌شان (موادي كه ذيل دو سرفصل كلي سنت و تجدد قابل بررسي‌اند) خميرمايه‌اي به شدت داستاني به آنها داده. اما انگار ترجيح داده‌‌ايد كمتر به درون آدم‌هايتان و تناقضات طبيعي شخصيت‌ها ورود كنيد. اين ويژگي آيا در تلقي شما از ماهيت قصه پاي دارد؟

مردمي ‌كه من از آنها مي‌نويسم، مردمي‌اند برگرفته از آني كه گاهي در گذري يا سركوچه‌اي يا ميدانچه‌اي يا در باغچه‌اي يا در امامزاده‌اي و يا حتي در ماشيني كوهستاني ديده‌ام. اينها هم مانند تمامي ‌ايرانيان اكنوني در معرض آني (تجدد) قرار گرفته‌اند كه در تعارض است با آني (سنت) كه بدان وفادار بوده‌اند. چنين مردماني - به من حق بدهيد اين‌قدر صريح باشم - داستاني‌ترين آدم‌هاي روي زمين هستند. [مگر] نه آنكه داستان، روايت مبارزه‌اي است كه انسان با خود و با محيط و اطرافيانش دارد؟ مبارزه كه هميشه معناي جنگ ندارد! دارد؟ ‌
مردمي ‌كه در برابر هر حادثه طبيعي به دنبال دلا‌يل ماورايي و غيرطبيعي‌اند، آيا آدم‌هاي داستاني نيستند؟ در كجاي دنياي امروز - كه خيلي‌هايمان با وجود اقرار به آن، هنوز به دنياي ديروز وصليم - وقتي خبر حمله ملخ به يك روستا شنيده مي‌شود، اندكي خلا‌قيت و خيالا‌ت به همراه آن مي‌آيد. شكر خدا رسانه‌ها هم كه روز به روز ذهن من و شما را خالي از تخيل مي‌كنند و به راحتي در خبري سه خطي با تيتري جنجالي و بعد ليدي موجز، برايمان مي‌نويسند كه ملخ‌ها حمله كردند، چون خشكسالي شده است؛ همين و تمام. اما مردم داستان‌هاي من به اين فكر نمي‌كنند. اگر هم نگوييم كه از آموزه‌هاي سنتي آنهاست، به هر تقدير وقتي ملخ به ده‌شان حمله مي‌كند، اولين اتفاق اين‌طور حادث مي‌شود: <ملخ‌‌ها كه حمله كردند چو افتاد يكي معصيتي كرده كه ميلك دچار چنين بلا‌يي شده.( >داستان <ملخ‌هاي ميلك>، ص47)
اما بخش ديگر سوال‌تان؛ من تلقي خاصي از داستان ندارم. بسياري اوقات شده هيچ نداشته‌ام در ذهنم جز يك باور، يا يك ديالوگ و يا يك صحنه. بعد اولين جمله داستان آمده و زير زبانم مزه‌مزه‌اش كرده‌ام و آن‌وقت احساس كرده‌ام گويا بزم دارد مي‌زايد. آن‌وقت رفته‌ام توي اتاقم و در را از پشت قفل كرده‌ام و نشسته‌ام پاي كامپيوتر و تا وقتي كه انگشتانم روي كيبورد مي‌رقصيده، من هم رقصيده‌ام با داستانم. درواقع آن جمله نخستين، مرا برده به جهاني كه همان جا شكل گرفته؛ وقت نوشتن كه آدم‌ها را آورده‌ام يك آدم گاهي تلفيقي بوده از آدم‌هاي بسياري كه در اطرافم ديده‌ام؛ آدم‌هايي كه در الموت و مشهد و گيلا‌ن و كردستان و بناب آذربايجان و اهواز و آرامگاه حيقوق نبي تويسركان يا بسطام و شيراز و اصفهان و زادگاهم ميلك ديده‌ام. اين است كه هيچ‌وقت نتوانسته‌ام با كتاب‌هايم در زادگاهم پز بدهم كه من شما را نوشته‌ام كه اگر چنين بگويم از روستا پرتم خواهند كرد به شهر.

ببينيد؛ نگاه برون‌گرايانه شما در داستان كه با توصيفاتي از تصاوير و وقايع قابل رويت همراه است، ساختاري مستند به كارهايتان داده. يعني چون شخصيت‌ها در داستان‌ها محوريت ندارند، اين موقعيت‌ها هستند كه دستمايه توصيف‌هاي جذاب شما مي‌شوند. حتي - به‌طور مثال- در داستان‌هايي مثل <اوشانان> يا <سيا مرگ و مير> كه با حدي از ذهنيت‌گرايي همراهند، باز هم شرح عينيات بر طرح ذهنيات غالب است. در حالي كه مناسبات ذهني هر يك از آدم‌ها با اجنه در <اوشانان> يا سهل و ممتنع بودن شخصيت‌هاي فراواقعي و بكري همچون <مشتي دوستي> و <عزيزالله> در <سيا مرگ و مير> كه برسازنده بخشي از فرازهاي درخشان مجموعه هم هست، متاسفانه زير سايه بازنمايي وقايع عيني ناديده گرفته شده است. آيا خودتان به‌عنوان نخستين خواننده كارهاي يوسف عليخاني، دليل اين امر را به موضوع محور بودن داستان‌هاي مجموعه نسبت مي‌دهيد يا دلا‌يل ناخودآگاهي براي آن قائليد؟ ‌

به هرحال ما در آسمان كه زندگي نمي‌كنيم! مي‌كنيم؟ هر واقعه‌اي هر قدر هم تخيلي و هرقدر هم جادويي يا اعجازي باشد، بايد از يك صافي زمين و گياه و انسان و درخت و حيوان بگذرد. يعني نويسنده براي اينكه آن دروغ بزرگ را راست جلوه دهد، ناچار است از اين سكوي پرش واقعيت استفاده كند و اگر اين نبود، از متون باستاني ما گرفته تا متن قصه‌اي - تاريخي و ادبي كلا‌سيك مثل <تذكره‌الا‌وليا>ي عطار، باورمان نمي‌شد كه چطور ممكن است آنكه نتوانسته برود مكه، مكه براي زيارتش آمده است. از غرايب اين حرف‌هاي اكنوني اين را برايت بگويم كه در مجموعه سومم <عروس بيد> داستاني دارم در همين حال و هوا؛ آدم‌هاي زميني با حركات خارق‌العاده؛ مثل آني كه در <سيامرگ و مير> ديدي كه مرده وقتي شوهرش مي‌آيد بالا‌ي سرش، چشمش را باز مي‌كند و با او همكلا‌م مي‌شود كه <من مرده‌ام.> يا در <تعارفي> مي‌بيني آني كه روايت شده است. موشك كه هوا نمي‌كنيم، داريم داستان مي‌نويسيم و اينها تمام آن چيزي است كه در چنته داريم. به هرحال قبل از من هم كسي نيامده بگويد داستان فقط اين است كه من مي‌نويسم ولا‌غير. نسخه پيچيدن كه نيست! داريم داستان مي‌نويسيم و سعي مي‌كنيم با آزمايش و خطا اندكي به آني برسيم كه در خاطر داريم؛ درست و غلطش ديگر به من نويسنده ربطي ندارد. با شما موافقم كه داستان‌هاي من موضوع‌محور هستند، اما موافق نيستم كه اين را حكمي ‌كلي بدانيم براي همه 12 داستان مجموعه <قدم بخير مادربزرگ من بود> و 15 داستان <اژدهاكشان.> آيا مي‌توانيد داستاني مثل <رعنا> را موضوع محور بدانيد؟ يا داستان <قشقابل> و <تعارفي> و <ظلمات> و <الله بداشت سفياني> را؟ شرايط اسطوره‌اي و افسانه‌اي كه موضوعات دارند، ناخودآگاه بقيه عناصر را به حاشيه مي‌برند، ولي تمام تلا‌ش من اين است كه با توصيف‌هاي گهگاهي، اندكي اسطوره را كنار بزنم و كمي‌ بيايم روي زمين؛ روي خاكي كه اسمش <ميلك> است و مثلا‌ در الموت قرار دارد.

اما يك داستان در مجموعه هست كه تفاوت‌هاي پديدارشناختي قابل ملا‌حظه‌اي با جهان داستاني شما دارد. <اژدهاكشان> نه تنها تماما در خدمت بازسازي وقايع روشن و آشكار و شرح وضعيت‌هاي پيش‌موجود نيست، بلكه موجوديتش را از طرح سوالا‌تي مي‌گيرد كه اساسا جوابي قطعي برايشان وجود ندارد. من اين داستان را از آن رو پيشروترين اثر مجموعه مي‌دانم كه توجه خواننده را به بخش تاريك هستي خود، به ناتواني قواي درك و ارائه نوع بشر جلب مي‌كند. در عين حالي كه فرهنگ و زبان مردمان همان ميلك نيز به بهترين شكل خود در تمام داستان جاري‌ است. شما اين تفاوت را چطور ارزيابي مي‌كنيد؟

<اژدهاكشان> مصداق كامل همان نوشتن براساس آزمايش و خطاست كه برايتان گفتم و به‌نوعي ادامه‌اي است در همان روند تجربه كردن‌ها. اولين بار اين داستان را سال 75 نوشتم و اسمش را گذاشتم <مارميلك> در عوض مارمولك. بعدها يادم هست در آسايشگاه پادگاني كه در آن سرباز بودم، روايت ديگري از آن نوشتم اما نشد و در همان حد <مارميلك> ماند. آن گذشت و بعدها سه‌باره و چهارباره هم نوشتم اما نمي‌شد كه نمي‌شد. رهايش كردم. فكر كردم از پس چنين ماجرايي برنمي‌آيم كه هنوز در حد مارمولك و مارميلك مانده است. مجموعه <قدم‌بخير مادربزرگ من بود> هم منتشر شده بود كه <اژدها> آمد و حضرتقلي را فرستادم به جنگش. حضرتقلي كه دوستش داشتم و با اينكه سعي كردم در داستان ديگري هم بياورمش، نشد كه نشد. نسخه آخر را يادم هست يك بار نوشتم؛ در يك نشست و يك‌بار كه دستم روي كيبورد به رقص درآمد. ويرايش اين داستان آن اندازه صورت گرفت كه كلمه‌اي تنها جا‌به‌جا شد و نتوانستم چيز ديگري بسازم از آنچه ساخته شده بود طي اين سال‌ها در ذهنم. داستان‌نويسي به گمان من به همان اندازه كه صنعت است، همان قدر هم بايد الهامش بيايد؛ همان‌قدر هم بايد قلقلك بدهيم اين جان شيفته نوشتن را كه چشم ظاهري‌مان بسته شود به دور و بر واقعي و چشم سرمان باز بشود به دنيايي كه يا ساخته شده، هديه‌وار آمده است به سرمان و يا اينكه بايد با همان چشم سر بسازيمش كه گاهي ساخته و گاهي هم نيم‌ساخته مي‌شود. داستان <اژدهاكشان> مصداق كامل نظرات سليقه‌اي دوستان خواننده و منتقد بود و همان اندازه كه از آن استقبال شد، همان اندازه هم شنيدم كه بدترين داستان مجموعه همين است. در مجموعه <قدم بخير مادربزرگ من بود> هم داستاني دارم به اسم <آنكه دست تكان مي‌داد زن نبود.> اين داستان هم سرنوشتي مانند <اژدهاكشان> داشت و شنيدم كه بسياري گفته بودند اصلا‌ داستان نيست و چند نقد هم خواندم كه به‌طور مشخص درباره اين داستان بود و آن را شاهكار خوانده بودند. نمي‌دانم در اين گفت‌وگو به شما گفتم يا در صحبت‌هاي شفاهي‌مان پيش از گفت‌وگو كه: كاش هر نويسنده‌اي آدمي‌ غمخوار هم داشته باشد كه هم برايش مادر باشد و هم دايه و هم ويراستار و هم استاد و هم خواننده. فكر مي‌كنيد چنين كسي يافت‌شدني است؟ براي من چه فرقي است ميان <اژدهاكشان> و باقي داستان‌ها؟ اصلا‌ فرقي هست؟ من روي همه داستان‌ها يك اندازه شادمان شده‌ام پس از كلمه كردنشان؛ اما اگر آن غمخوار كه گفتم بود، مي‌توانست به داد من نويسنده برسد.

انتخاب <اژدهاكشان> در جايزه آل‌احمد، اظهارنظرها و انتقادات متنوعي را در پي داشت. ارزيابي شما از اين موضعگيري‌هاي انتقادي چيست؟

به هرحال ما در ايران زندگي مي‌كنيم! بروز چنين رفتارهايي در قبال انتخاب يك اثر در يك جايزه ادبي، پيش از اين هم وجود داشته و همين مسبوق به سابقه بودن، گواهي بر طبيعي بودن موضعگيري‌هايي است كه مي‌گوييد. مي‌خواهم بگويم كه چندان دور از انتظار نبود و نيست برايم اين واكنش‌ها. كما اينكه فكر نمي‌كنم كسي هم انتظاري غير از اين داشته باشد. آيا شما خودتان انتظار داشتيد جز آنچه ديديم اتفاق ديگري بيفتد؟

براي خود شما كه تنها جايزه بخش مجموعه داستان را از آن خود كرديد، عجيب نيست كه جامعه ادبي ما نمي‌داند چه كساني در مقام داور، اثرتان را واجد شرايط لا‌زم براي دريافت اين جايزه دانسته‌اند؟

همان بهتر كه نمي‌دانيم كيستند! ترجيح مي‌دهم به اين موضوع فكر نكنم. واقعيت اين است كه به هرحال يك عده آدم نشسته‌اند و كتاب‌ها را خوانده‌اند و در اين ميان، يكي را شايسته تقدير دانسته‌اند. اينكه اين آدم‌ها چه كساني بودند و چه سلا‌يقي داشتند، ديگر به من مربوط نمي‌شود. چرا بايد ذهنم را به اين مساله مشغول كنم؟ چه ضرورتي دارد؟ شايد اگر مي‌دانستم اندكي فقط از حس كنجكاوي‌ام كاسته مي‌شد؛ همين. ‌

فكرش را مي‌كرديد <اژدهاكشان> كانديداي دريافت جايزه گلشيري هم بشود؟

نه. ولي اعتراف مي‌كنم كه نامزد شدن در اين جايزه داغ داغم كرد! پيش خودم گفتم بي‌جهت نيست كه اين روزها و شب‌ها كه جايزه جلا‌ل را گرفته‌ام، مثل تمام آن شب‌ها و روزهاي پيش از نوشتن <قدم بخير...> و <اژدهاكشان> و داستان‌هاي ديگر، با خواندن داستان‌هاي گلشيري، به‌ويژه مجموعه <نمازخانه كوچك من> و <شازده احتجاب> با گلشيري خلوت كرده‌ام و حالا‌ كه نيست - برعكس زمان زنده بودنش كه ازش مي‌ترسيدم-، مدام <عروسك چيني> شكسته‌ام را با كمكش بند مي‌زنم و هي بند مي‌زنم و خوشحالم كه براي يك‌بار هم كه شده، او را در <كارنامه> ديدم. گلشيري دلسوز بود و من - به جرات مي‌گويم - دلسوزتر از او به ادبيات، كسي را در اين 16 سال گذشته نديده‌ام! حيف كه زود رفت و حيف كه زود رفت. ترديد ندارم اگر زنده بود بيشتر كمكم مي‌كرد تا بدانم كجا درست رفته و كجا به بيراهه كشيده شده‌ام كه بسيار شنيده‌ايم به كمك همه مي‌شتافت و هر كس را كه با داستاني از جهاني متفاوت‌تر مي‌ديد، بيشتر ارج مي‌گذاشت.

درباره ساير كانديداهاي جايزه گلشيري چه نظري داريد؟ ‌

خوشحالم كه جز خانم فرشته ساري، باقي همه از نسلي هستيم كه نسل چهارم مي‌خوانندمان.

و در مورد مجموعه آماده انتشارتان؟

همين قدر مي‌توانم بگويم كه آنقدر هست كه تكرار <قدم بخير...> و <اژدهاكشان> نباشد.

در زمينه رمان هم آيا اثري در دست نگارش داريد؟ ‌

چند باري دست به كار شده‌ام اما هنوز خالي‌تر از آني‌ام كه فكر كنم 40 ساله شده‌ام.

و آثار خارج از ادبيات داستاني چه طور؟ ‌

كارهايي براي يك لقمه نان مي‌كنم مثل همين <به دنبال ناصرخسرو> كه به تازگي تمامش كردم. كارهايي هم دارم براي يك بغل اعتبار و اداي دين به كساني كه با رفتن‌شان، حمايتم مي‌كنند در نوشتن از خودشان.


این گفتگو در روزنامه اعتماد ملی...اینجا و اینجا

نقد «عبدالعلي دست‌غيب» بر اژدهاکشان ...اینجا و اینجا
[اینجا و اینجا و اینجا (Pdf)]

Labels: , ,

youssef.alikhani AT yahoo DOT com
کتاب هفته | جایزه جلال
شنبه 9 آذر 1387 شماره 159 (Pdf)
معرفی آثار شایسته تقدیر (Pdf)
گزارشی از نخستین جایزه جلال آل احمد (Pdf)
گفتگو با یوسف علیخانی، شایسته تقدیر در حوزه داستان کوتاه (Pdf)
گفتگو با فیروز زنوزی جلالی، شایسته تقدیر در حوزه رمان (Pdf)
گفتگو با حسینعلی قبادی، شایسته تقدیر در حوزه نقد (Pdf)
وگفتگو با سجاد آیدانلو، شایسته تقدیر در حوزه نقد (Pdf)

جایزه ادبی جلال آل احمد
***
نخستین دوره جایزه ادبی جلال آل احمد ... اینجا

Labels: ,

youssef.alikhani AT yahoo DOT com
قصه های الموت
برای دریافت سایز بزرگتر، کلیک کنید


سفر قصه ها، تنهایی راوی
گفتگو: رسول آبادیان

یوسف علیخانی متولد 1354 روستای میلک از توابع رودبار الموت شهرستان قزوین است. علیخانی فارغ التحصیل رشته زبان و ادبیات عرب از دانشگاه تهران است. او علاوه بر داستان نویسی، در حوزه پژوهش های میدانی در زمینه قصه گویی، روزنامه نگاری و ترجمه هم فعال است،‌ هرچند قصد دارد از این پس هرگز به سراغ روزنامه نگاری و ترجمه نرود. از وی جدا از مجموعه داستان های «قدم‌بخیر مادربزرگ من بود» و «اژدهاکشان»، کتاب های «عزیز و نگار» ، «به دنبال حسن صباح» و «جلد اول و دوم قصه های مردم الموت» (به‌همراه افشین نادری) در حوزه فرهنگ و ادبیات عامیانه منتشر شده است. او این روزها مشغول نوشتن کتاب «به دنبال ناصر خسرو» و گردآوری «جلد سوم قصه های مردم الموت» است.
به تازگی خبری درباره آماده انتشار شدن جلد دوم قصه های مردم الموت (کتاب دوم: الموت بالا/ گازرخان و روستاهای اطراف) گردآوری یوسف علیخانی و افشین نادری، شامل بیست و یک فصل: «قصه های سحرآمیز، قصه هایی با ساختار داستان کوتاه، قصه هایی درباره حسن صباح، سرگذشت ها و مکان های تاریخ، قصه های مربوط به اولیاء، قصه های شاه عباس، قصه های مربوط به شخصیت های تاریخ، قصه هایی با موضوع تقدیر، قصه های مکر زنان، قصه های کچل، قصه های شوخی، قصه های بهلول، قصه های حیوانات، متل (قصه های زنجیره ای)، تمثیل، افسانه های پیدایش، عزیز و نگار، نثر – دوبیتی، قصه ترانه، ترانه کودکان و ترانه ها» و چهار پیوست، در 801 صفحه، خواندیم که در این باره با علیخانی، گپ کوتاهی زده ایم.

کمی درباره کتاب "قصه های مردم الموت" بگویید و این که جرقه جمع آوری قصه ها از کجا شروع شد؟

این کار سال 1383 شروع شد و به همراه دوست عزیزم آقای افشین نادری راهی منطقه الموت شدیم و خیلی زود جلد اول آن آماده شد.

از جلد دوم ظاهرا به تنهایی کار را ادامه داده اید؟

خیر. جلد دوم هم با همکاری آقای نادری بود اما قرار است جلد سوم (روستاهای مراغی) را به تنهایی کار کنم.

ویژگی قصه های منطقه روستاهای مراغی در چیست و شما بنا به چه انگیزه ای قصه جمع آوری آن ها را دارید؟

قصه های این منطقه کاملا با مناطق دیگر متفاوتند زیرا این روستاها به لحاظ جوزه زبان و آداب و رسوم با دیگر مناطق همخوانی ندارند و بر همین اساس قصه های شفاهی شان هم منحصر به فرد است.

شما تنها در جمع آوری قصه ها نقش دارد؟

قدم اول همان جمع آوری است اما همه قصه ها بنا به رویکردشان طبقه بندی شده اند.

ظاهرا علاوه بر ارائه قصه ها بخشی را هم به فرهنگ لغات الموتی اختصاص داده اید؟

بله. فرهنگ لغات الموتی هم جزیی از کار است و در ادامه فرهنگ آبادی ها و عکس راویان و عکس هایی از روستاهای محل گردآوری قصه ها آمده اند.

در پژوهش میدانی اقوام ایرانی یک مشکل وجود داد. به عنوان مثال می توان از روایت های متضاد در ارائه یک قصه نام برد. شما این مشکل را چگونه حل کردید؟

همه دوستان می گویند که این مشکل در هر منطقه و هر روستایی وجود دارد اما من می گویم که همه ما با این مساله روبه روییم اما نکته جالب در روایت این قصه های متضاد، دخالت راوی ها در روند قصه به فراخور حدود دانش و توانایی فرد است. به عنوان مثال اگر بخواهیم فقط یک قصه را در یک روستا مورد ارزیابی قرار دهیم مطمئن باشید که ده ها روایت ریز و درشت پیدا می شود. البته این کار در بدو امر ممکن است یک پژوهشگر را خسته کند اما به مرور برایش شیرین می شود و انگیزه بیشتری پیدا می کند.

یکی از نکاتی که درباره کتاب "قصه های الموت" وجود دارد این است که شما در ثبت و ضبط آن ها عجله کرده اید. چرا؟

خیلی ساده است، چون اغلب راوی های ما بالای هفتاد سال سن دارند و یکی یکی می میرند بدون این که قصه هایشان را به نسل های آینده منتقل کنند. یکی از خاطره های تلخ فعالیت در حوزه فرهنگ عامه برای من این است که هر وقت به یک روستا می روم جوان ها می گویند کاش زودتر می آمدید چون اگر دو ماه پیش می آمدید فلان شخص که دیگر در میان ما نیست می توانست منبع خوبی برایت باشد. به هرحال فکر می کنم سرعت کار در جمع آوری ریشه در همین امر داشته باشد.

داستان های مناطقی که شما در آن فعالیت دارید تاکنون به صورت مکتوب ارائه شده اند؟

خیر. به جز قصه عزیز و نگار که چند نسخه منظوم و منثور از آن منتشر شده هیچ کدام از قصه های دیگر مکتوب نشده اند و برای اولین بار است که این اتفاق در این حجم و گستردگی اتفاق می افتد.

دلیل این که قصه های مورد علاقه شما تاکنون توسط دیگر پژوهشگران مورد عنایت قرار نگرفته، چیست؟

سختی راه و در دسترس نبودن وسیله مناسب برای سفر. شاید باور نکنید هنوز روستاهایی در الموت هستند که برای رفتن به آنجاها باید از چهارپا استفاده کرد و یا اگر جاده ای خاکی دارند در نصف سال، قابل استفاده نیستند.

ظاهرا مشوق و راهنمای اصلی شما در این کار آقای عنایت الله مجیدی است. لطفا کمی درباره این آشنایی بگویید.

آقای عنایت الله مجیدی یکی از بهترین الموت شناسان ایران است. ایشان هم اکنون مسوول کتابخانه دایره المعارف بزرگ اسلامی هستند و همان طور که گفتید حق بزرگی بر گردن من دارند. من از همان دوران دانشجویی علاقه داشتم قصه های الموت را گردآوری کنم حتی طرحش را به سازمان میراث فرهنگی قزوین هم دادم اما حمایت نکردند. بعد تصمیم گرفتم کار را از خانواده و روستای زادگاه خودم "میلک" شروع کنم.
بعد کتاب "به دنبال حسن صباح" را که منتشر کردم یک نسخه به رسم ادب به آقای مجیدی تقدیم کردم. ایشان بعد از مدتی گفتند خانم دکتر چوبک، مدیر پروژه فرهنگی – تاریخی الموت، دوست دارد کسی قصه های الموت را گردآوری کند و اینطور بود که من هم به آرزویم رسیدم.

زبان مردم الموت چیست؟

الموت بخشی از دیلمستان بزرگ است که امروزه دیگر نامی از آن نیست. در واقع دیلمستان بزرگ از کناره سپیده رود شروع و تا سنگسر سمنان ادامه پیدا می کرد و مناطق کوهستانی البرز شمال رودبار زیتون، رودبار شهرستان، رودبار الموت، طالقان، رودبار قصران و ... شامل آن می شد. مردم این مناطق زبان های مختلفی دارند که معروف ترین آن تاتی یا همان دیلمستانی است.

شما در کتاب "قصه های الموت" به وجه گردشگری هم توجه نشان داده اید؟ چرا؟

به معنای خاص صحبت از گردشگری نیست و تنها در پایان کتاب، عکس هایی از روستاهای محل گردآوری قصه ها قرار گرفته و اندکی هم درباره مکان های دیدنی و تاریخی صحبت شده است. به هرحال الموت، علاوه بر دارا بودن فرهنگ و ادبیات خاص،‌دارای هوای مطبوعی هم هست و مکان های دیدنی هم زیاد دارد.

درباره زبان تاتی یا دیلمی بیشتر توضیح می دهید؟

به طور مشخص در مقدمه چهل صفحه ای جلد اول قصه های الموت در این باره توضیح داده‌ایم که علاقمندان می توانند به این کتاب مراجعه کنند.

بسیاری از پژوهشگران حوزه فرهنگ و ادبیات عامیانه عنصر شهرنشینی را دشمن بزرگ روایت های شفاهی می دانند. چرا؟

چون هرجایی که عناصر شهری بیشتر نفوذ کرده، قصه ها کمرنگ تر شده اند و برای همین است که گاهی گذشتن از سنگلاخ ها و راه های غیرقابل عبور برای شنیدن یک قصه بکر، لذت بخش است. الموت سرزمین افسانه ها و قصه های کهن است و امیدوارم بتوانم سهم اندکی در گردآوری و ارائه آن ها به نسل های آینده داشته باشم.

جمع آوری قصه های الموت را تا کی قرار است ادامه دهید؟

تازه شروع کرده ایم. بعد از گذشت چهار سال و اندی، تنها جلد اول و دوم آن به پایان رسیده و امیدواریم پنج مرحله دیگر را هم بتوانم جلو بروم که روستای زادگاه من در مرحله آخر قرار دارد.

کتاب هفته. شبنه 16 شهریور 1387. شماره 147. صفحه 23

Labels: ,

youssef.alikhani AT yahoo DOT com
فارس | قصه‌هاي الموت
جلد دوم كتاب «قصه‌هاي مردم رودبار و الموت» با عنوان فرعي «الموت بالا / گازرخان و روستاهاي اطراف» توسط «يوسف عليخاني» و «افشين نادري» گردآوري و آماده انتشار شد.
«يوسف عليخاني»، در گفت‌وگو با خبرنگار فارس، در اين باره گفت: اين كتاب 801 صفحه‌اي شامل بيست و يك فصل و چهار پيوست (فرهنگ لغات الموتي، فرهنگ آبادي‌هاي الموت بالا، عكس‌ها و مشخصات راويان و عكس‌هايي از روستاهاي اين منطقه) است.
وي افزود: قصه‌هاي جلد دوم اين كتاب در 21 فصل «قصه‌هاي سحرآميز، قصه‌هايي با ساختار داستان كوتاه، قصه‌هايي درباره حسن صباح، سرگذشت‌ها و مكان‌هاي تاريخ، قصه‌هاي مربوط به اولياء، قصه‌هاي شاه عباس، قصه‌هاي مربوط به شخصيت‌هاي تاريخ، قصه‌هايي با موضوع تقدير، قصه‌هاي مكر زنان، قصه‌هاي كچل، قصه‌هاي شوخي، قصه‌هاي بهلول، قصه‌هاي حيوانات، متل (قصه‌هاي زنجيره‌اي)، تمثيل، افسانه‌هاي پيدايش، عزيز و نگار، نثر - دوبيتي، قصه ترانه، ترانه كودكان و ترانه‌ها» طبقه‌بندي شده‌اند.
«عليخاني» اضافه كرد: 72 راوي از روستاهاي گازرخان، اندج، شهرك، هنيز، كلايه، آتان، كوچنان، كندانسر، دك، بوكان، دك، خشكچال، توان، جولادك، چاله، دهك، سفيدر، كافركش، هرانك، مدان، آوه، فيشان و محمودآباد، راويان جلد دوم قصه‌هاي مردم رودبار و الموت بوده‌اند. راويان قصه‌هاي «الموت بالا» در مجموع 230 قصه و 40 «ترانه - قصه» روايت كرده‌اند كه برخي از اين قصه‌ها درباره حسن صباح، شاه عباس، عزيز و نگار و اولياء روايت‌هاي مشابه دارند.
وي گفت: كتاب مقدمه‌اي 20 صفحه اي نيز دارد كه به دليل اين كه در مقدمه جلد اول قصه‌هاي مردم رودبار و الموت به موقعيت جغرافيايي رودبار و الموت، نظر محققان درباره آن در طول تاريخ، تقسيمات كشوري اخير (مبني بر دو بخش شدن رودبار الموت و رودبار شهرستان)، گويش تاتي (گويش غالب مردم رودبار و الموت)، عزيز و نگار (قصه معروف البرزنشين‌ها بويژه طالقاني‌ها و الموتي‌ها)، استاد شيردل (خياط)، حسن صباح و اسماعيليه در الموت، قيام دهقانان الموت و لزوم گردآوري قصه‌هاي عاميانه پرداخته بوديم، در مقدمه جلد دوم درباره قصه‌هايي در پناه صخره‌ها و سنگ‌ها، ترك‌هاي تات يا رشوندهاي ترك، باورهاي نادرست درباره سادگي الموتي‌ها، حسن صباح و رفيقان الموت و چشم‌انداز فرداي الموت بحث كرديم.
عليخاني تصريح كرد: جلد نخست قصه‌هاي مردم رودبار و الموت با عنوان (كتاب اول: الموت پايين/ زوارك و روستاهاي اطراف) در 550 صفحه سال 1384 آماده انتشار شد كه متاسفانه هنوز منتشر نشده است.
«يوسف عليخاني» در پايان خاطرنشان كرد: قرار است گردآوري قصه‌هاي مردم رودبار و الموت به سفارش پايگاه فرهنگي - تاريخي الموت به سرپرستي «حميده چوبك»، در هفت مرحله در زوارك و روستاهاي اطراف، گازرخان و روستاهاي اطراف، روستاهاي مراغي نشين، معلم كلايه و روستاهاي اطراف، رجايي دشت و روستاهاي اطراف، رازميان و روستاهاي اطراف و دستگرد و روستاهاي اطراف، انجام شود كه تاكنون با وجود گذشت 4 سال از عمر اين طرح، تنها مرحله اول و دوم را پشت سر گذاشته‌ايم.

Labels: ,

youssef.alikhani AT yahoo DOT com
اژدهاکشان (MP3) | رادیو

راديو گفتگو
گفتگوي محمد عزيزي
بخش اول
بخش دوم
1 و 2

راديو فرهنگ
گفتگوي محسن حكيم‌معاني
بخش اول
بخش دوم
بخش سوم

نقد در کانون ادبیات
سخنرانی فتح الله بی نیاز
سخنرانی محمدرضا گودرزی
سخنراني فريدون حيدري ملك ميان

***
اژدهاكُشان - مجموعه داستان - يوسف عليخاني

Labels:

youssef.alikhani AT yahoo DOT com
ایران | اژدهاکشان
روزنامه ايران - گروه فرهنگ و هنر- ساير محمدى: «اژدها كشان» مجموعه داستانى جديد به قلم يوسف عليخانى از سوى مؤسسه انتشارات نگاه چاپ و منتشر شده است.
يوسف عليخانى متولد ۱۳۵۴ ميلك از توابع رودبار الموت، ليسانس زبان و ادبيات عرب را از دانشگاه تهران گرفته و ۱۰ سال روزنامه نگارى كرده است. نخستين كتاب او به نام «نسل سوم داستان نويسى امروز» در سال ۸۰ از سوى نشر مركز منتشر شد. «عزيز و نگار» يا بازخوانى يك عشقنامه در سال ۸۱ توسط نشر ققنوس به بازار آمد و چاپ دوم آن در سال ۸۵ منتشر شد. «قدم بخير مادر بزرگ من بود» توسط نشر افق، زندگينامه «ابن بطوطه» و «صائب تبريزى» توسط انتشارات مدرسه و زندگينامه«حسن صباح» توسط نشر ققنوس از ديگر آثارى است كه در دهه هشتاد منتشر كرد.وى هم اكنون مجموعه داستان سوم خود را آماده چاپ دارد
.

*آقاى عليخانى، مجموعه داستان «اژدها كشان» در چه حال و هوايى شكل گرفته و چقدر از قصه ها و افسانه هاى بومى الموت بهره گرفته ايد

براى تشريح و توضيح مجموعه داستان «اژدها كشان» كه چگونه شكل گرفته ناگزير بايد بر گردم به «قدم بخير مادربزرگ من بود». به دليل اين كه يك سلسله ماجرا و برخى دغدغه ها و موضوعات هست كه از دوران كودكى در ذهن و ضمير انسان نقش مى بندد و ديگر پاك نمى شود. مثلاً داستان يه لنگ در كتاب «قدم بخير...» ماجرا مربوط به زندگى زنى تنهاست كه شوهرش به شهر آمده و درگير آن باورى است كه راجع به يك موجود افسانه اى در ذهن دارد. اين درگيرى، به نوعى درگيرى من نوعى هم بوده است واگر من آن داستان را به همان فرم مى نوشتم، داستانى كاملاً معمولى و شايد تبديل به قصه مى شد. من آن افسانه را در فضاى امروزى و شخصيت پردازى تازه در لابه لاى آن قصه روايت كردم. يا ماجراى «رعنا» به شكلى برگرفته از مضمون يك ترانه محلى شامل ايران است. يا داستان خير الله ... همه اين ها در ماجرا يك ارتباطى به هم دارند. يا نقشى كه امامزاده در ميلك در دنياى كودكى ما داشت، من در هشت سالگى از روستا به شهر آمدم و سلسله ماجراهايى از آن دوران در ناخود آگاه من مانده كه هنوز رهايم نكرده است. بعدها هم كه سالى يكبار براى فندق چينى به روستا مى رفتم انگار تشنه تر از گذشته بر مى گشتم. اين مسائل باعث شده كه شروع كنم به نوشتن و در كتاب «قدم بخير... » آن حس و حال درونى را به روى كاغذ بياورم. «در قدم بخير...» بر اساس يك تعصب خاص همه ديالوگ ها را به زبان الموتى نوشتم و روى اين زبان هم پافشارى كردم تا به همين صورت چاپ شد. وقتى كتاب منتشر شد خيلى خوب استقبال كردند. چون براى مخاطبان موضوعات و مضامين داستان ها تازگى داشت و جذاب بود. در شرايطى كه به قول يكى از منتقدان همه از شهر مى نويسند و به تكرار رسيده اند زبان داستان ها و سوژه ها همه تكرارى است، من دست روى موضوع و منطقه بكرى گذاشتم كه براى علاقه مندان به داستان لذت بخش باشد. ولى ديالوگ ها مخاطب را آزار مى داد و بازبان الموتى نمى توانستند راحت ارتباط برقرار كنند.من وقتى ديدم موضوعات براى مخاطب اين همه جذابيت دارد و مورد استقبال قرار مى گيرد، چرا بايد با گويش الموتى آن ها را اذيت كنم. فكر كردم قصد من بيان يك سلسله مفاهيم و دغدغه هاى درونى است و بنا بر اين تصميم گرفتم در اژدها كشان ديالوگ ها را با گويش الموتى ننويسم. فقط لحن الموتى به گفت وگو ها دادم.

* شيوه و شگردى كه شما در روايت داستان هاى كتاب «اژدهاكشان» به كارگرفته ايد، چقدر با انتقاد روبه رو شده است

در نفى اين شيوه، منتقدى مطلب نوشته است. ايشان بدون هيچ توضيحى اين شيوه را تحت عنوان «پژوهش يا داستان» زير سؤال برده اند و در ادامه نوشته اند كارى كه عليخانى در مجموعه هاى اژدها كشان و «قدم بخير...» كرده، نوعى پژوهش و تحقيق است نه داستان، بنابه گفته ايشان، اين دسته از آثار هنوز تبديل به ادبيات نشده است. متأسفانه منتقد مذكور توضيح نداده اند پژوهش چيست و داستان كدام است و چه ويژگى ها و مؤلفه هايى بايد داشته باشند. اصلاً چه تعريفى از اين دو مقوله دارند؟


به نقل از روزنامه ايران ... پي دي اف
***
اژدهاكُشان - مجموعه داستان - يوسف عليخاني

Labels:

youssef.alikhani AT yahoo DOT com
مشي و مشيانه اين روزها محمد محمدعلي براي انتشار جلد سوم سه گانه هاي روز اول عشق "مشي و مشيانه" كه افسانه آفرينش ايراني – آريايي است بسيار خوشحال است. او كه در كلاس هاي آموزشي اش همواره دقايقي را به داستان هاي عاميانه و متون كهن اختصاص مي دهد از من قول گرفت درباره "عزيز و نگار" و داستان هايم (قدم بخير مادربزرگ من بود و اژدهاكشان) صحبت كنم تا هنرآموزان تشويق شوند با نگاهي ديگر به متون، آداب و رسوم و باورهاي كهن، نگاه كنند.
محمدعلي در ابتداي جلسه (يكشنبه 4 /9/86) پيش از معرفي من و طبق روال جلسات خود، نخست نكات مهم هفته را متذكر شد و گفت جوانان نبايد در شكسته نويسي و محاوره نويسي افراط كنند.
اشاره دوم به ذي شعور بودن و باشعور بودن اشياء در داستان بود. مي گفت دادن صفت هاي انساني به اشياء و حيوانات مثل درخت و گرگ و باران و ... بيشتر در ادبيات ما مثلا در كليله و دمنه اتفاق افتاده و حالا مي بايست در صورت به كار گيري و دادن صفت به اشياء و حيوانات به عنوان يك روش براي نويسنده شناخته شود يا نشود.
نكته سوم، بحث داشتن وب سايت "تادانه" و "قابيل" مرا پيش كشيد و گفت: چون يوسف عليخاني داستان نويس و مردم شناس و محقق است و بيش از آن كه در ايران معروف و مشهور باشد در خارج از كشور، اسم و آوازه اي دارد.من درباره قابليت هاي متن در كامپيوتر جلوي او نمي خواهم صحبت كنم اما گفتني است كامپيوتر علاوه بر وظايف معمول اش قادر است با حافظه قوي اش يك كتابخانه معتبر به وجود آورد و در ايجاد فضايي متافيزيكي بكوشد. وقتي نويسنده از كتاب و كتابت بيرون مي آيد و در كامپيوتر با سطح و لايه هاي گوناگون و ساختارهايي چندگانه روبه رو مي شود تبديل به نظامي قدرتمند و ضد تك صدايي مي شود.

كارنامهقرار بود يكشنبه قبل بروم، از آقاي محمدعلي عذرخواهي كردم،‌ گفتم اختتاميه جشنواره فيلم است. امروز رفتم.

دو بار قبل از اين رفته بودم كارنامه. يك بار سال 1378، وقتي قرار بود با فرزانه طاهري گفتگو كنم. از روزنامه مناطق آزاد زنگ زدم كه براي صفحه آخر مي خواهم باهاتون گفتگو كنم. آدرس داد: ميدان وليعصر، بين چهارراه فلسطين و ميدان. طبقه چهارم بود اگر اشتباه نكنم.
هنوز بخار سماور آن روز را به خاطر دارم و هوشنگ گلشيري و كورش اسدي را. كورش اسدي در را باز كرد. خودم را معرفي كردم. خوشامد گفت و بعد گلشيري آمد جلو و دست داد. گفتم آمده ام با خانم طاهري گفتگو كنم.
بعد گلشيري و اسدي رفتند طرف سماور و من و خانم طاهري همان جلوي در نشستيم به گفتگو و من اصلا حواسم نبود چه سوالاتي مي پرسيدم؛ جذبه اي داشت گلشيري كه هراس به دل مي انداخت، حتي گفتگو با همسرش.
چهار سال قبلش با گلشيري تماس گرفته بودم براي گفتگو؛ همان وقت كه از قزوين آمده بودم. گفته بود خيلي اگه مردي داستان هام رو نقد كن، گفتگو پيشكشت! و شايد همين هم باعث شد هيچ وقت ديگر به كارنامه نروم و آن روز هم اگر مي دانستم گلشيري هم ممكن است در كارنامه باشد شايد نمي رفتم.

بار دوم سال 81 بود. نقد مجموعه داستان "آگهي نشر الف" نوشته احمد اكبرپور بود در جلسات نقد داستان كارنامه؛ ميدان آرژانتين. سجاد صاحبان زند و فتح الله بي نياز را براي اولين بار در همين جلسه ديدم.

و بار سوم امروز بود؛ ظفر. خيابان فريد افشار. كوچه نور. پلاك 24. كارنامه. ساعت 4 تا 7

اعتراف كنم هراس داشتم بروم. نرفته ام خب به جلسات اين چنيني. آخرين بار گمانم همان جلسات دوران بود كه داستان خوانده ام؛ سال 76. و تنها اميدم محمد محمدعلي بود كه هميشه دوستش داشته ام و قبلا هم نوشته ام كه لطفش هميشه شامل حال همه بروبچه هاي هم نسل من بوده. دوست داشتيد ديدارش را دوباره خواني كنيد.

ديرتر نرسيدم اما وقتي رسيدم همه رسيده بودند. ساعت چهار بود دقيقا. بعد رفتيم داخل كارگاه. انوشه منادي هم آمد كه چه شادمان شدم از ديدنش. هميشه تعريفش را شنيده بودم و مي دانستم از پايه هاي ثابت جلسات داستان گلشيري بوده و از داستان نويساني كه خيلي ها حسرت خورده اند كه چرا كمتر داستان مي نويسد و چسبيده به فيلمنامه نويسي؛ درست مثل اصغر عبداللهي و علي موذني و يكي دو نفر ديگر.
نگاهش آرام بود و مهربان و اين باعث شد راحت بگويم كه دوستش داشته ام تمام اين سال ها.

امروز صبح وقتي آقاي محمدعلي زنگ زد پرسيد: يزدان‌بُد را مي شناسي كه؟
گفتم بله. از دوستان اينترنتي است. سه چهار سالي است مي شناسمش در وب، اما تا به حال نديدمش.

بعد اميرحسين يزدان‌بُد را ديدم. بوسيدمش و نگاه آرامش را كه ديدم دوربين را دادم دستش كه دست‌پختش را بعد از يادداشت مي بينيد. نمي‌دانم چرا ولي احساس كردم در چند سال آينده از يزدان‌بد زياد خواهيم شنيد.

بعد بچه هاي كلاس آمدند.
بعد آقاي محمدعلي، انوشه و من را معرفي كرد.
بعد من و انوشه خودمان را معرفي كرديم.

آن وقت خانم ژيلا سربازي، يك ربعي درباره عزيز و نگار حرف زد؛ بخش هايي از نسخه گركاني را هم به خوبي خواند.

بعد خانم اباذري داستاني خواند با فضايي كاملا اينترنتي و وبلاگي.

آن وقت آنتراكت بود.

مهراد برزگر بعدش داستاني خواند با زباني پاكيزه و فضايي مينياتوري درباره يك عشق در روستا.
بعد بچه ها نقدش كردند.
انوشه منادي داستان "دادگاه" را خواند از مجموعه آماده چاپش: باغ فيض. موجز بود و جزيي نگر با ديالوگ هايي امروزي و در واقع "يه ته بندي كرديم!"
نقدش كردند بچه ها.

نوبت به من رسيد. داستان "ملخ هاي ميلك" را از كتاب "اژدهاكشان" خواندم.
اول سكوت شد.
سكوت بعد از داستان آدم را مي ترساند.
بعد نقدش با حرف هاي خانم غزال زرگر اميني آغاز شد و بعد اميرحسين يزدان بد حرف زد و آن وقت منائي.
چند نفر از خانم ها حرف زدند و بعد محمدمحمدعلي و انوشه منادي.
چقدر كيفي مي دهد داستان خواندن در جمع و بعد نقد شدن. چه پيشنهادات خوبي داده مي شود. وسوسه شدم دستي به سروگوش داستان ببرم ؛ شايد براي چاپ بعد.

محمدعلي گفت از نظر من هر داستاني به چشم بيايد در طبقه بندي امتيازگيري نيز قرار مي گيرد اين داستان "ملخ هاي ميلك" در مجموعه "اژدهاكشان" از نظر من 30 درصد امتياز ِ انتخاب فضاي بكر مي گيرد، 30 درصد امتياز ِ مضمون تازه مي گيرد و ما اكنون پس از اين جلسه و كارگاه به جهت ديدن فضايي پوينده و شنيدن نظرات سازنده اي كه جوان ها در اختيار ما قرار مي دهند مي توانيم از پيشنهادهاي خوب آن ها استفاده بكنيم و فكر نكنيم كه يك داستان با يك بار چاپ شدنش، پرونده اش براي هميشه بسته شده است. از نظر من هر داستاني تا مرگ نويسنده مي تواند رو به تكامل و ترقي و بهتر شدن و منطقي شدن (و يا حتي غيرمنطقي شدن) پيش برود. من به يوسف عليخاني پيشنهاد مي كنم چنانچه نظرات جوان ها را تا آن حدي كه پذيرفته است و با پسندش مطابقت دارد در مورد اين داستاني كه از حد قابل قبولي فراتر رفته است بپذيرد و اجراي تازه اي از آن را خارج از كتابي كه چاپ شده تهيه كند و آن را در محافل گوناگون بخواند، نه داستاني كه لزوما در كتاب چاپ شده. اين روش را مي توان درباره همه داستان ها به كار برد و در چاپ هاي بعدي آن را اعمال كرد. تنها وظيفه ما در جهان داستان نويسي تكميل داستان و زيباتر كردن آن و دادن اجراهاي جديد از آن است. در جهان پست مدرن اجراي داستان تازه از هر داستان حتي قديمي و كلاسيك از رفتارهاي شايسته شمرده مي شود. با اجراهاي تازه است كه ما توجه مان را به راوي تازه آن داستان نشان مي دهم.

رسم جلسه بر اين است كه مهمان جلسه، كتابش را براي بهترين داستاني كه در جلسه خوانده مي شود امضا كند به رسم يادگار و يك كتاب از جلسه هم با امضاي تمام اعضا، تقديم شود به مهمان.
كتاب دريغ از روبه روي محمدعلي را برايم امضا كردند و من هم يك جلد "قدم بخير مادربزرگ من بود"‌ و يك جلد "اژدهاكشان"‌ امضا كردم براي مهراد زرگري.

و جالب اين كه جلسه در دو بخش برگزار شد. بخش اول ساعت 4 شروع شد تا ساعت 6. بخش دوم هم از 6:15 تا 8:35. يعني يك چيزي حدود چهار و نيم ساعت.

كارگاه داستان نويسي كارنامه

كارگاه داستان نويسي كارنامه

كارگاه داستان نويسي كارنامه
انوشه منادي، يوسف عليخاني و محمدمحمدعلي

كارگاه داستان نويسي كارنامه

كارگاه داستان نويسي كارنامه

كارگاه داستان نويسي كارنامه

كارگاه داستان نويسي كارنامه
انوشه منادي

كارگاه داستان نويسي كارنامه

كارگاه داستان نويسي كارنامه
ژيلا سربازي

كارگاه داستان نويسي كارنامه
اميرحسين يزدان‌بُد

كارگاه داستان نويسي كارنامه
حميدرضا منائي

كارگاه داستان نويسي كارنامه
مهراد زرگر

كارگاه داستان نويسي كارنامه

كارگاه داستان نويسي كارنامه

كارگاه داستان نويسي كارنامه

كارگاه داستان نويسي كارنامه

كارگاه داستان نويسي كارنامه

كارگاه داستان نويسي كارنامه

كارگاه داستان نويسي كارنامه

كارگاه داستان نويسي كارنامه

اژدهاكُشان - مجموعه داستان - يوسف عليخاني

Labels: , ,

youssef.alikhani AT yahoo DOT com
کتاب هفته | اژدهاکشان
سكونت در جغرافياي افسانه
ساير محمدي
كتاب هفته 26 آبان 1386 شماره 107 صفحه 16

كتاب هفته
براي دريافت فايل پي دي اف (Pdf) روي عكس كليك كنيد

اژدها كشان» جديدترين مجموعه داستان يوسف عليخاني به تازگي از سوي موسسه انتشارات نگاه چاپ و منتشر شده است.
يوسف عليخاني متولد 1354 ميلك از توابع رودبار الموت، ليسانس زبان و ادبيات عرب را از دانشگاه تهران گرفته است و مدت پنج سال در روزنامه انتخاب و حدود پنج سال نيز در روزنامه‌ جام‌جام سابقه فعاليت دارد.
نخستين كتاب او به نام «نسل سوم داستان‌نويسي امروز» در سال 80 از سوي نشر مركز منتشر شد. «عزيز و نگار» يا بازخواني يك عشقنامه را در سال 81 توسط نشر ققنوس منتشر كرد كه چاپ دوم آن در سال 85 به بازار آمد.
«قدم بخير مادر بزرگ من بود» مجموعه داستان ديگر او در سال 82 از سوي نشر افق منتشر شد و چاپ دوم آن طي روزهاي آينده منتشر خواهد شد.
زندگينامه «ابن بطوطه» و «صائب تبريزي» را به سفارش آموزش و پرورش براي انتشارات مدرسه نوشت و زندگينامه «حسن صباح» را براي انتشارات ققنوس تاليف كرده است. وي هم‌اكنون مجموعه داستان «سال‌ها برمي‌خوره شنبه به نوروز» را براي چاپ آماده كرده است. ضمن اين‌كه با همكاري و همراهي افشين نادري مشغول گردآوري و ثبت و ضبط قصه‌هاي مردم رودبار الموت است كه تاكنون دو جلد از اين مجموعه هفت جلدي آماده چاپ و جلد سوم در مرحله آماده‌سازي است.

ساير محمديآقاي عليخاني، مجموعه داستان «اژدها‌كشان» در چه حال و هوايي شكل گرفت و در نگارش آن چقدر از قصه‌ها و افسانه‌هاي بومي الموت بهره گرفته‌ايد؟

يوسف عليخانيبراي تشريح و توضيح مجموعه داستان «اژدهاكشان» كه چگونه شكل گرفت ناگزير بايد برگردم به «قدم بخير مادربزرگ من بود».
به دليل اين‌كه يك سلسله ماجرا و برخي دغدغه‌ها و موضوعاتي هست كه از دوران كودكي در ذهن و ضمير انسان نقش مي‌بندد و ديگر پاك نمي‌شود. مثلاً داستان يه لنگ در كتاب «قدم بخير...» مربوط به زندگي زني تنهاست كه شوهرش به شهر آمده و درگير باوري است كه راجع به يك موجود افسانه‌اي در ذهن دارد. اين درگيري، به‌نوعي درگيري من هم بوده است و اگر من آن داستان را به همان فرم مي‌نوشتم، داستاني كاملاً معمولي و شايد تبديل به قصه مي‌شد. من آن افسانه را در فضاي امروزي و با شخصيت‌پردازي تازه روايت كردم. يا ماجراي «رعنا» به شكلي برگرفته از مضمون يك ترانه محلي شمال ايران است. يا داستان خيرالله... همه اينها در اصل با هم در ارتباطند. يا نقشي كه امامزاده در ميلك در دنياي كودكي ما داشت، من در هشت سالگي از روستا به شهر آمدم و سلسله ماجراهايي از آن دوران در ناخودآگاه من مانده كه هنوز رهايم نكرده است. بعدها هم كه سالي يك بار براي فندق چيني به روستا مي‌رفتيم انگار تشنه‌تر از گذشته برمي‌گشتيم. اين مسائل باعث شده كه شروع كنم به نوشتن و در كتاب «قدم بخير...» آن حس و حال دروني را روي كاغذ بياورم. در «قدم‌بخير ...» بر اساس يك تعصب خاص همه ديالوگ‌ها را به زبان الموتي نوشتم و روي اين زبان هم پافشاري كردم و به همين صورت هم چاپ شد. وقتي كتاب منتشر شد خيلي خوب استقبال كردند چون موضوعات و مضامين براي مخاطبان داستان‌ها تازگي داشت و جذاب بود. در شرايطي كه به قول يكي از منتقدان همه از شهر مي‌نويسند و به تكرار رسيده‌اند و زبان داستان‌ها و سوژه‌ها همه تكراري است من دست روي موضوع و منطقه بكري گذاشتم كه براي علاقه‌مندان به داستان لذت بخش باشد.
ولي مخاطب با زبان الموتي نمي‌توانست راحت ارتباط برقرار كند. من وقتي ديدم موضوعات براي مخاطب اين همه جذابيت دارد و مورد استقبال قرار مي‌گيرد چرا بايد با گويش الموتي كار را بر آنها دشوار كنم. فكر كردم قصد من بيان يك سلسله مفاهيم و دغدغه‌هاي دروني است بنابراين تصميم گرفتم در اژدهاكشان ديالوگ‌ها را با گويش الموتي همراه نكنم. فقط لحن الموتي را به گفت‌وگوها افزودم.

عده‌اي از منتقدان به كارگيري توامان قصه و داستان را در قالب كلاسيك و مدرن نمي‌پسندند و معتقدند اين شيوه به كار لطمه مي‌زند.

داستان‌هاي اين مجموعه در واقع يك نوع روايت از قصه‌هاي بومي است. مثلاً در خود داستان «اژدهاكشان» اين ماجرا را تعريف مي‌كنم كه هر وقت ماشين ميلكي‌ها از كنار اين كوه رد مي‌شود، يكي مي‌گويد: «اين كوه همان كوهي است كه حضرت قلي آمده پاي اين كوه اژدهايي را كشته است». من ديگر قصه‌اي را كه آنها از اين ماجرا تعريف مي‌كنند، روايت نمي‌كنم. من به شكلي روايت خودم را دارم. حاشيه‌هاي قصه را جمع مي‌كنم. اين داستان هيچ ربطي به قصه آن مردم ندارد و مستقلاً يك داستان جديد است، با همه مولفه‌هايي كه از يك داستان مدرن سراغ داريم، مثلاً در «ملخ‌هاي ميلك» ماجرا به اين صورت است كه ملخ‌ها به ميلك هجوم برده‌اند و شايعه شده كه چون يكي در اين ده گناه كرده ملخ‌ها به اينجا هجوم آورده‌اند. اين باور سنتي در ميان مردم الموت ريشه دارد كه هر وقت ملخ‌ها در منطقه‌اي پيدا شدند بايد به محلي به نام سارا بونه بروند و آب چشمه آنجا را بياورند و در آن منطقه بپاشند كه بعد سارهاي آن محل يعني سارابونه به اين منطقه بيايند و ملخ‌ها را شكار كنند.
من در اين داستان دست به يك فضاسازي تازه زدم كه هيچ ربطي به آن ماجرا ندارد. من يك انسان امروزي را تصوير كردم كه در موقعيتي قرار گرفته كه روستا دچار اين حادثه شده و به دنبال گناهكار اصلي مي‌گردند. يا در داستان «اوشانان» (اوشان به معناي آنها و الف و نون هم كه ضمير جمع است) مردم ده مي‌ترسند كه بگويند از ما بهتران يا اجنه در نتيجه مي‌گويند «اوشانان». اين داستان درگيري انسان امروز است در فضاي روستايي كه خالي از جمعيت شده است؛ روستايي نه حتماً خيالي، نه واقعي، اما به هر حال برگرفته از خيال و واقعيت به صورت توامان است.
روستايي در الموت داريم به نام ميلك كه زادگاه من است به‌عنوان راوي يا نويسنده داستان، ولي اين ميلك هيچ ارتباطي با داستان‌هاي من ندارد. من وقتي آدم‌هاي تنهاي اين روستا را ديدم، احساس كردم حالا كه روستا خالي از سكنه شده اين آدم‌ها چقدر با اوشانان مي‌توانند درگير باشند؟

شيوه و شگردي كه شما در روايت داستان‌هاي كتاب «اژدهاكشان» به كار گرفته‌ايد، چقدر با انتقاد روبه‌رو شده است؟

در نفي اين شيوه منتقدي مطلب نوشته است. ايشان بدون هيچ توضيحي اين شيوه را تحت عنوان «پژوهش يا داستان» زير سوال برده‌اند و در ادامه نوشته‌اند كاري كه عليخاني در مجموعه‌هاي «اژدهاكشان» و «قدم بخير...» كرده، نوعي پژوهش و تحقيق است و نه داستان. به گفته ايشان اين آثار هنوز تبديل به ادبيات نشده است. متاسفانه ايشان توضيح نداده‌اند پژوهش چيست؟ داستان چيست؟ و چه تعريفي از اين دو مقوله دارند؟

آقاي عليخاني شما چقدر از شيوه و شگرد رئاليسم جادويي بهره گرفته‌ايد؟

اگر استفاده‌اي از شگرد رئاليسم جادويي در اين داستان‌ها ديده مي‌شود باور كنيد آگاهانه نبوده است. همين الان كه با هم حرف مي‌زنيم تازه سه روز است كه از الموت برگشته‌ام. در اين روستا پيرمردها و پيرزن‌هايي زندگي مي‌كنند كه وقتي پاي درددل‌ها و قصه‌هايشان مي‌نشينيد دهان كه باز مي‌كنند، گنجينه‌اي از درّ و گوهر تحويل مي‌دهند. آنها صندوقچه‌اي از اسرار مگو در سينه دارند. انسان را به سرزمين رازها و روياها مي‌برند. قدرتي در بيان قصه‌ها دارند كه مخاطب را متحير و ميخكوب مي‌كند. من شايد به‌طور ناخودآگاه از آنها تاثير گرفته¬ام و نه از رئاليسم جادويي يا ماركز.

در مجموعه آماده انتشار «سال‌ها برمي‌خوره شنبه به نوروز» چقدر از قصه‌ها و افسانه‌هاي عاميانه استفاده كرده‌ايد؟

در اين داستان‌ها به جاي اين‌كه موقعيت داستان‌ها، افسانه‌اي باشد اين فضا را كنار گذاشتم و آدم‌ها را به‌عنوان محور داستان‌ها انتخاب كردم. در اين داستان‌ها زندگي آدم‌ها در يك موقعيت تنگ و فشرده روايت مي‌شود. در «قدم بخير...» ديالوگ‌‌ها را به زبان الموتي نوشتم، در اژدهاكشان گفت‌وگوها به لحن الموتي بود. اما زبان گفت‌وگو فارسي بود اما در مجموعه جديد سعي كردم حتي لحن بومي را هم كنار بگذارم.
مي‌خواستم داستان به شكل قصه تعريف و نوشته شود. البته مسئله‌اي كه در اين داستان تاكيد داشتم و سعي كردم به آن وفادار بمانم نوعي بازگشت به شيوه قصه‌گويي عاميانه بود. يك نوع لذت در قصه‌گويي هست كه در داستان‌نويسي امروز فراموش شده است. من دقت كردم در كتاب «اژدهاكشان» از ميان نزديك به 25 نقدي كه بر اين مجموعه داستان نوشته شده، بدون استثناء همه منتقدان از داستان «نسترنه» گفته‌اند و از آن تعريف كرده‌اند. چون در اين داستان ذات قصه‌گويي وجود دارد. در تعريف اين قصه مخاطب را به دنبال خودم مي‌كشم. تعليق، فضاسازي و بسياري از عناصر قصه را در اين اثر مي‌بينيد. همين‌ها سبب جذابيت اين قصه شده است.

چه شد كه به فكر جمع‌آوري قصه‌هاي مردم رودبار الموت افتاديد و فكر مي‌كنيد اين قصه‌ها چقدر براي مخاطبان جذابيت دارد؟

من حدود سه ـ چهار سال براي مدتي بيكار شدم و كوله‌پشتي‌ام را بستم و رفتم به سمت الموت. در يكي از اين روستاهاي اطراف الموت قصه‌اي ضبط كردم و ديدم فضاي بسيار خوب و قابل تاملي در اين قصه‌ها هست كه مي‌تواند براي ديگران هم جذاب و خواندني باشد. بعد به سراغ آقاي عنايت‌الله مجيدي رئيس كتابخانه دايره‌المعارف بزرگ اسلامي ـ كه در جريان نوشتن زندگينامه حسن صباح بود و مي‌دانست كه من هم اين كتاب را براي انتشارات ققنوس نوشته‌ام ـ رفتم. آقاي مجيدي از اين قصه خوشش آمد و يك نسخه از آن را به خانم چوبك داد كه مسئول پروژه‌اي به نام پروژه تاريخي ـ فرهنگي الموت است. خانم چوبك هم از كار خوشش آمد و پيشنهاد داد كه به الموت بروم و قصه‌هاي آنجا را جمع‌آوري كنم. خوشبختانه دوستي به نام افشين نادري كه كارمند ميراث فرهنگي است، با من همراه شد و در اولين مرحله، هفت بار و هر بار به مدت چهار ـ پنج روز در بدترين شرايط به الموت رفتيم ـ البته اين‌كه در جريان اين رفت و آمدها چه بر ما گذشت و چگونه موفق به گردآوري اين قصه‌ها شديم و چگونه اعتماد مردم روستا را جلب كرديم، بماند. بيش از سيصد صفحه خاطره دارم كه روزي آنها را منتشر خواهم كرد. در هر حال بعد از يك سال توانستيم جلد اول اين قصه‌ها را آماده كنيم و حساب كرديم در اين فاصله يازده تن از راويان اين قصه‌ها فوت كرده‌اند. مجموعه دوم هم به همين منوال گذشت. در اين مجموعه قصه‌هاي مختلفي از حسن كچل، شاه عباس، قصه‌هايي كه در مورد حسن صباح بود، شايعاتي كه در مورد حسن صباح وجود داشت. قصه‌هاي فراواني از زبان مردم اين منطقه ضبط كرديم. بعد آنها را پياده و طبقه‌بندي كرديم. براي قصه‌ها فرهنگ لغات تدارك ديديم، فهرست اعلام و مقدمه نوشتيم. جلد اول را در 480 صفحه و جلد دوم را در 820 صفحه تنظيم و تدوين كرديم و به پروژه تاريخي ـ فرهنگي الموت به عنوان سفارش دهنده اين مجموعه تحويل داديم.

دليل اين‌كه الموت و اطراف آن معدن‌ قصه‌هاي ناب و دست‌نخورده است چيست؟

براي اين‌كه يك منطقه دورافتاده و پرت است و همچنان بكر و دست‌نخورده باقي مانده است. ما بخشي از مسير را با قاطر طي كرديم. چون در آن مسير ماشين تردد نمي‌كرد. مسير ماشين‌رو نبود. جاده هنوز خاكي است. ساعت 6 بعدازظهر انگار همه جهان تعطيل است، وقت خواب است. جماعتي هم كه نمي‌خواهند بخوابند و مي‌خواهند بنشينند حرف بزنند، براي شب‌نشيني به خانه يكديگر مي‌روند. شب‌چره مي‌آورند. براي هم قصه تعريف مي‌كنند. داستان عزيز و نگار مگر چگونه زنده مانده است؟ همين‌طور نسل به نسل و سينه به سينه نقل شده است. در روستاي گرمارود اطراف الموت كه زادگاه آقاي علي موسوي گرمارودي شاعر انقلاب است حتي يك قصه هم نتوانستم ضبط كنم. چون اين روستا كاملاً توريستي شده است اما يك ساعت و نيم راه كه به روستاي ديگري رفتيم، حدود هشت نوار قصه ضبط كرديم.

در مورد زندگينامه‌ها هم سه عنوان كتاب نوشته‌ايد از جمله زندگينامه «حسن صباح» و «ابن بطوطه» و...

زماني كه مي‌خواستم زندگينامه حسن صباح را بنويسم، مانده بودم كه آيا همان مسيري را طي كنم كه پيش از من نويسندگان خيال‌پرداز رفته بودند؟
وقتي در ميان منابع تاريخي به دنبال زندگي حسن صباح مي‌گشتم، آقاي عنايت‌الله مجيدي كمك‌ زيادي به من كرد. پس از جست‌وجو در منابع مستند تاريخي متوجه شدم بخش اعظمي از مطالبي كه درباره حسن صباح نوشته شده شايعه است و هيچ سنديتي ندارد. اين شخص آدمي تاريخي بود كه در زندگي‌اش رويدادهاي فراواني را منتسب به او دانسته‌اند و در زندگينامه‌اش دستكاري فراواني كرده‌اند. درحالي‌كه هنوز آثاري از دوران گذشته باقي‌مانده كه در آن روند زندگي‌اش به درستي روشن مي‌شود. مثل زبده‌التواريخ، جامع‌التواريخ و يا در كتاب «سيدنا» منسوب به حسن صباح، وقتي اين آثار را مي‌خوانيد حوادث جعلي و داستان‌هاي جعلي زندگي‌اش را فراموش مي‌كنيد. متاسفانه اين آثار غيرمعتبر منبع تحقيقات ديگران هم قرار مي‌گيرد. من توانستم در كتاب زندگينامه حسن صباح همه اين دروغ‌ها را كنار بگذارم، خوشبختانه ناشر كتاب هم پذيرفت كه اين جعليات از زندگي‌نامه حسن صباح پاك شود.
***
اژدهاكُشان - مجموعه داستان - يوسف عليخاني

Labels:

youssef.alikhani AT yahoo DOT com
راديو فرهنگ
بار دوم بود كه به راديو فرهنگ مي‌رفتم. بار قبل براي گفتگو درباره "قدم بخير مادربزرگ من بود" رفته بودم؛ سال 83 و اين بار براي "اژدهاكشان".
محسن حكيم معاني، مجري و سردبير اين برنامه چنان خوب درباره داستان‌هاي "قدم بخير..." و "اژدهاكشان" حرف مي‌زد كه باور كنيد بيشتر گوش شده بودم تا مصاحبه شنونده و مي‌ديدم چه خوب و مسلط هم مجري بود، هم سردبير و هم منتقد تيزهوش.
اين گفتگو را امشب (سه شنبه)، فردا (چهارشنبه) و پس‌فردا (پنجشنبه) ساعت 21 از راديو فرهنگ بشنويد.
رادیو فرهنگ روی موج FM ردیف 7/106 مگاهرتز و موج AM ردیف 558 پخش می‌شود.

Labels:

youssef.alikhani AT yahoo DOT com
داستان‌های ایرانی | اژدهاکشان
هيچ وقت نخواسته ام داستان كوتاه بنويسم
مريم حسينيان

مريم حسينيان اعتراف می کنم سخت ترین گفتگویی که تا با حال داشته ام ، همین است که می خوانید. نه فقط به این خاطر که یوسف علیخانی یکی از حرفه ای های مصاحبه ادبی است و آنهایی که دیدارها و گفتگوهایش رابا اهالی ادبیات خوانده اند؛ می دانند دقت خاصی به ریزه کاری ها دارد . شاید دلیل اصلی سخت شدن این گفتگو، داستان های اوست که نمی شود چشم بسته خواند و بر اساس آن با چند سرفصل کلی مصاحبه گرفت.
یوسف علیخانی کاملا مسلط است به آنچه می خواهد بگوید ، بدون تعارف و صریح صحبت می کند و از سئوالی هم ایراد گرفت و تذکر داد که سعی کردم به روی خودم نیاورم اما اصلاحش کردم. و این بود که گفتگوی ما شبیه شطرنج شد. با وجود چند بار خواندن مجموعه داستان هایش، به محض اینکه مهره سربازش را تکان می داد، نگران شاه و وزیر و فیل می شدم و امیدوار بودم که در جواب سئوالم نگوید: کیش و مات!

علیخانی فارغ التحصیل رشته زبان و ادبیات عرب از دانشگاه تهران و اهل تحقیق و جستجوست و با همین پشتوانه هم داستان های بومی می نویسد. "عزیز و نگار"، "ابن بطوطه" و "به دنبال حسن صباح" حاصل مطالعه و تلاش های اوست.
اهل ترفند و بازی های فرمیک نیست. او با مجموعه داستان"قدم بخیر مادربزرگ من بود" نشان داد که نگاهی خاص را در دنیای داستان نویسی دنبال می کند. روستای "میلک"، زادگاهش فضای تمام داستان های او را می سازد. شخصیت پردازی و حوادث خاص که گره خورده اند با باورهای مردم میلک، داستانهایی متفاوت را خلق کرده اند.
شاید منبع غنی و ریشه های قدرتمند بومی، سبب شده است که این نویسنده در مجموعه داستان جدیدش " اژدها کشان" باز هم از میلک بنویسد و البته با تفاوتهای چشمگیر دو مجموعه ، ثابت کند که سبک تازه ای را در ادبیات بومی جستجو می کند.
سالهای روزنامه نگاری و قلم زدن در نشریات مختلف، "نسل سوم داستان نویسی امروز ایران" را برای علیخانی به یادگار گذاشته است.
جلد اول و دوم" قصه های مردم رودبار و الموت( کاری مشترک با افشین نادری) ، " داستان زندگی صائب تبریزی" و داستان بلند "خروس خوان" آثار زیر چاپ اوست.


يوسف عليخاني

اگر "میلک" را از شما بگیرند، از کجا داستان می نویسید؟

راستش هيچ وقت فكر نكردم كه اگر ميلك را از من بگيرند، از كجا داستان خواهم نوشت. چون مثل اين مي ماند كه شما مشغول كاري هستيد و هيچ وقت فكر هم نمي كنيد از شما بگيرند و در آن هوا نفس مي كشيد. من هم در ميلك ِ داستان هايم نفس مي كشم و خب طبيعي است هيچ وقت فكر نمي كردم اين هوا را از دست بدهم اما اينطور هم نيست كه اگر اين هوا را از من بگيرند خفه بشوم. نه. مثل همان كار پيدا كردن از نو مي ماند.
من دارم نفس مي كشم و ميلك، ظرفي است كه مدتي براي نفس كشيدنم ساخته ام وگرنه تمام زندگي ام كه ميلك نيست.
باور كنيد هر وقت به زادگاهم ميلك مي روم تا يكي دو ماه هيچ چيز نمي توانم درباره اين توده سنگ و درخت و آدم بنويسم. بعد شك مي كنم كه آيا اين چيزهايي كه من به اسم ميلك نوشته و مي نويسم واقعا در چنين جايي اصلا امكان بروز پيدا مي كند؟
بعد يك مدتي كه باز مي روم در تنهايي ام. باز مي گردم به خلوتم. آدم ها را در ذهنم دوباره سازي كه مي كنم آن وقت دستم مي رود به نوشتن. اتفاقا آدم هايي را در ذهنم مي سازم كه مثلا در سفر آخرم در ميلك واقعي ديده ام. اما بيني يكي را مي گيرم و مي چسبانم به سر يكي ديگر و داس يكي را مي دهم دست يكي ديگر و اين را برمي دارم مي برم خانه آن يكي ديگر كه نمد انداخته و سماور نفتي و قوري چيني اش كنار ديوار كاهگلي است و ...

میلک داستانهایتان روستای عجیبی است که به گمان من وهم زده هم نیست. مرزی میان واقعیت و خیال. این میلک چگونه ساخته می شود موقع نوشتن؟ و اگر نباشد...

در واقع مي خواهم بگويم ميلك داستان هاي "قدم بخير مادربزرگ من بود" و "اژدهاكشان" به هيچ وجه ميلك، روستايي از روستاهاي رودبار و الموت قزوين نيست. ميلكي است كه هر روز دارد در داستان‌هاي من بزرگ و بزرگتر مي شود. مي دانيد چرا؟ چون نويسنده اين داستان ها مدام دارد به سيصد و شصت پارچه آبادي ديگر رودبار و الموت مي رود و برمي گردد. دارد مي رود به روستاهاي طالقان. مي رود به روستاهاي رودبار زيتون. مي رود به روستاهاي اشكورات. مي رود به گيلان و مازندران و خراسان و كرمان و آذربايجان و شيراز و ... ايران و آسيا و ... بعد آن وقت است كه خواندني مي شود حكايت اين ماجراي ميلك خيالي براي آن عكاس كه بلند شده بود براساس داستان هاي قدم بخير رفته بود ميلك واقعي و مي خواست عكاسي كند از جاهايي كه مه سر مي خورد از تابلوي پيچ در پيچ البرزكوه و آن اناربوته هزارپستان و ... وقتي گفت كه مي خواهد براساس اين داستان ها عكاسي كند چيزي نداشتم بهش بگويم. بعد هم بلند شد و رفت و آن همه سختي كشيد تا رسيد به مشتي خاك و سنگ و آتشي كه از آسمان مي باريد و وقتي برگشت توپيد كه مسخره كردي ما رو با اين "ميلك"ت.
خنديدم و گفتم: چي رو مي گي؟
گفت: اين جايي كه من رفتم هيچ ربطي چرا پس به ميلك داستان هاي تو نداشت؟
خنديدم فقط. كار ديگري هم مي توانستم بكنم به نظر شما؟
اما برگردم به سوال شما. ميلك را - به معنايي كه در ذهن شماست – اگر از من بگيرند، ميلك ديگري مي سازم كه اين دفعه ممكن است اسمش ديگر ميلك هم نباشد،ا يك چيزي مي گذارم مثل "بلك جان" يا "ملك جا" يا ...

ببینید من در این گفتگو تصمیم دارم از دل داستان های شما به تئوری هایی که می خواهم برسم. اول اینکه در نگاهی پرسش گر به داستان های دو مجموعه شما که بسیار هم کمک می کنند، به چند منطق رسیده ام که مهم ترین آنها ابزار قدرتمند زبان برای بومی نویسی است. گاهی آنقدر غلیظ که نیاز به زیرنویس داریم و گاهی روان و سیال. منهای بحث آزمون و خطای نویسنده، فاکتور زبان چه نقشی در هویت داستانی بومی دارد؟

زبان چيزي است كه اگر نبود حالا من و شما شايد داشتيم نقاشي مي كشيديم روي زمين تا به هم حالي كنيم كه چه مي خواهيم بگوييم. اين نقاشي كشيدن هم مي تواند بسيار ساده و معمولي باشد و هم مي تواند نشان از توانايي نقاشش داشته باشد و اين كه هم مفهوم را برساند و هم زيبا باشد و هم متفاوت. البته در نظر بگيرید كه اگر من يك جوري نقاشي ام به رخ بيايد شما احتمالا توي دلتان به من خواهيد خنديد كه طرف نيامده حرف بزند. حرفي براي گفتن ندارد، مي خواهد با اين شامورتي بازي، قدرتش را در نقاشي كردن نشان بدهد.
زبان هم مثل همان نقاشي كردن مي ماند. بعد من حالا دارم هنوز به همان نقاش زبان فكر مي كنم. وقتي من الموتي دارم حرف مي زنم دايره زباني و تصويري خاص خودم را دارم كه كاملا با دايره زماني و تصويري شماي مشهدي فرق مي كند. غير از اين است؟
من در چه محيطي بزرگ شده ام؟ شما چطور؟ اصلا راه را دور نكنيم. تصور كنيد هر دوي ما در همان مشهد شما زندگي كرده باشيم با اين تفاوت كوچك كه شما زن هستيد و من مرد. آيا دايره لغت و زبان ما فرق نخواهد كرد؟
اصلا گيريم هر دوي ما مرد. فقط با اين تفاوت كه شما دانشگاه قبول شده ايد و من نتوانسته ام و ناچار شده ام به بازار بروم و آنجا كار كنم.

تمام این ها لحن داستان را می توانند بسازند. منظور من زبان محکم بومی است که اتفاقا برخاسته از اقلیم هم هست.

راه را دور نكنيم. تئوري بازي هم كه قرار نيست بكنيم. درسته؟ زبان هر كدام از آدم ها هويت بومي و محلي و بكر و شخصي اوست كه كاش به جاي تلاش براي يافتن زبان قرص و محكم و استخوان دار براساس متون كهن و زبان ديگران، تلاش كنيم زبان خودمان را آرايش و پيرايش كنيم.
من در داستان هاي "قدم بخير مادربزرگ من بود" تلاشي كردم كه شايد هيچ شباهتي به تلاش هايم براي دست پيدا كردن به زبان مخصوص داستان هاي "اژدهاكشان" نداشته باشد.
در همان قدم بخير هم سه گونه متفاوت زباني دارم. مي خواهيد برايتان بازش كنم يا لااقل اشاره كنم كه يادتان بيايد؟
يادتان باشد در داستان هاي "مرگي ناره، ميلكي مار و كفتال پري" شيوه اي در بيان داشته ام كه به هيچ وجه شبيه داستان هاي "خيرالله خيرالله، رعنا، يه لنگ، كرنا و كفني" نيست. يا مثلا درنظر بگيريد شيوه اي كه اين دو گونه داستان ها روايت مي شوند آيا هيچ شباهتي به شيوه روايت دو داستان "قدم بخير مادربزرگ من بود و سمك هاي سياهكوه ميلك" دارد؟
در گونه اول بسيار از گويش الموتي استفاده كرده ام براي پيشبرد داستانم. حتي فقط به ديالوگ ها بسنده نكرده ام كه گاهي در متن روايت راوي هم كلمات الموتي ديده مي شود.
در گونه دوم دنبال راه و چاره اي مي گردم براي اين كه كمتر از اين شيوه استفاده كنم.
در گونه سوم، داستان ها كاملا با بيان و زباني غيربومي روايت شده اند؟
بعد در اژدهاكشان آمدم و هر سه گونه را كنار گذاشتم و سعي كردم با بيان و لحن نيمه محلي (توجه داشته باشيد مي گويم لحن محلي و نه زبان محلي)، داستان آدم هاي محلي را بنويسم.
اين ها به گمانم يعني زبان. من اگر توان داشته باشم به توان زباني خودم دست پيدا كنم، خيلي كار كرده ام، به جاي اين كه بيايم و حكم كلي بدهم براي اين و آن داستان نويس و شاعر.
اينطور نيست؟

به یک شگرد اشاره می کنم که در مجموعه قدم به خیر ... استفاده کردید. راوی برخی داستان ها از شهر آمده و به واسطه او بقیه هم فارسی حرف می زنند .به نوعی تعادل در دیالوگ برقرار کرده اید و این یعنی اهمیت به مخاطب. قبول می کنید که نقش مخاطب و فرو رفتنش در داستان عامل موفقیت یک داستان بومی است؟ یعنی گاهی باید با موج مخاطب حرکت کرد ؟

دقيقا. اين تجربه در دو داستان مجموعه اولم هست. اول در داستان خيرالله خيرالله و بعد در داستان رعنا. در اولي، افسونگر يا آن آدم خاص كه آورده اند تا مشكل مرگ و مير ميلك را تشخيص بدهد از مردم مي خواهد تاتي حرف نزنند و فارسي بگويند تا دعاها مستجاب شود. يا در داستان رعنا كه راوي، ديالوگ هاي محلي شخصيت را به فارسي برمي گرداند.
راستش را بخواهيد اولين داستان هاي من همان "قدم بخير مادربزرگ من بود" و "سمك هاي سياهكوه ميلك" بودند. لحن و زباني تهراني و شخصيت هاي ميلكي. اگر هم يادتان باشد در سمك ها و قدم بخير هنوز ردپاي، بازي هاي فرمي و زباني هم بود. درسته؟
بعد آمدم داستان هاي مرگي ناره و ميلك مار و كفتال پري را نوشتم. خودم چنان ذوق كرده بودم از خوب درآمدن شان كه به هيچ وجه حرف هيچ كس را گوش نكردم كه از زهر گويش محلي كم كنم.
اما بعد آمدم اندكي خودخواهي هايم را كم كنم يا به نوعي كلاه شرعي بگذارم سر خودم و خواننده ام و بعد رسيدم به اين ترفند كه اگر شخصيت ها فارسي حرف نزنند، دعاهايشان استجابت نمي شود.
در واقع دعاها همان ارتباط هاست.
حالا كه اين ها را دارم برايتان مي گويم، حكم اعتراف دارد. بايد داستان هاي قدم بخير را مي نوشتم. بايد رمان "زياريان" را مي نوشتم كه هرگز جرات نكردم منتشرش كنم. بايد داستان هاي مجموعه "اژدهاكشان" را مي نوشتم تا در مجموعه اي كه آماده انتشار كرده ام به زباني برسم كه دعاهايم ... ببخشيد داستان هايم اجابت شوند.

پس مخاطب برایتان مهم است.

موافقم با شما. مخاطب براي من خيلي مهم است و هميشه به انبوهي از خوانندگان فكر مي كنم و اصلا هم قصد ندارم آزارشان بدهم. اگر هم چنين كرده ام از همين جا صميمانه از همه آن ها عذرخواهي مي كنم و حاضرم هرطور كه مايلند تنبيه ام كنند. اما از خواندن داستان هاي ديگرم محرومم نكنند.

این روزها به محض اینکه درباره بومی نویسی صحبت می شود؛ بلافاصله اقلیم و آداب و رسوم و حتی آب و هوا و شاید دو قدم جدی تر، تاریخ منطقه به میان می آیند. یعنی انگار این ها نباشند داستان باید رو به قبله شود. اما در برخی داستان های شما می شود دید که با باورها و عقاید دست و پنجه نرم کرده اید. اشاره مستقیم می کنم به داستانهایی مثل "یه لنگ"، "تعارفی" ، "اوشانان" و شاید چند داستان دیگر. به نظر می رسد باورهای بومی تبدیل به عنصری داستانی شده اند. تاکید می کنم بر "عنصر داستانی" نه تکنیکی به نام رئالیسم جادویی. دوست دارم خودتان این بحث را بشکافید.

در واقع اگر درست فهميده باشم منظورتان اين است كه باورها خودشان داستان شده اند نه به آن گونه كه بوده اند بلكه به اين گونه كه حالا در كتاب مي بينيم.
اگر اينگونه است كه خب با شما موافقم. يك تلاش بود براي رهايي از بندي كه سال ها بود به پايم بسته شده بود. هيچ وقت ماجراي اين موجود عجيب غول پيكر كه قدش مثل قد درخت هاي تبريزي است و يك چشم دارد و دو دست و در كاسه چشمش، چراغ گذاشته اند گويي و بعد اين كه يك روزي مي آيد و يك زن ميلكي را مي گيرد و مي برد و عاشق زن هايي است كه روسري قرمز به سر دارند و چادرشب به كمر مي برند و ... هيچ وقت اين غول ِ غول پيكر و دوست داشتني از خاطرم نمي رفت. هر وقت مادرم را مي ديدم مي گفتم مامان! قصه يه لنگ چي بود؟ و او بي دريغ باز تعريف مي كرد كه مي دانستم هر بار يك چيزي به اين ماجرا اضافه مي كرد. نمي دانم كار من اشتباه است يا نه. من قصه يه لنگ را برداشتم و ازش داستان يه لنگ را درآوردم. آوردمش در محيط معاصر. زن امروزي را ساختم كه شوهرش رفته قزوين براي پيدا كردن كار و زن را تنها گذاشتم در محيط وهم آلود و تنهاي ميلك. خب مي خواستي چه اتفاقي بيفتد؟
يا "اوشانان" كه شما گفتيد. من هنوز نتوانستم با تمام تلاشم، "اوشانان" را بنويسم. ردش در تمام داستان هاي دو مجموعه ام هست. ببينيد چقدر اين كلمه ريشه دارد و وزن و آهنگ و استحكام. اوشانان كلمه اي است تركيبي: اوشان+ان. اوشان همان ايشان است و "ان" هم علامت جمع است. الموتي ها براي اين كه مي ترسند نامي از "از ما بهتران" ببرند، از آن ها به "اوشانان" ياد مي كنند. مدتي قبل داشتم فكر مي كردم چقدر من از اين ها مي نويسم و باز رها نمي شوم. انگار در هر داستانم به نوعي مي آيند و شايد زماني بتوانم كه نمي دانم مي توانم يا نه كه بنويسم شان.
داستان "كوكبه و ديولنگه" را يادتان مي آيد؟
خودم هم وقتي از اين كه كوكب (كوكبه) دختر دانش آموز ميلكي در پايان عشق و عاشقي اش با معلم روستا، كوكو (پرنده شبخوان) شد، حالم بد مي شود. اما كار ديگري هم مي توانستم بكنم؟ آيا من كاري مي توانستم بكنم كه آقاي معلم "ديولنگه" نشود؟

و همین نگاه است که داستان های روستای میلک را جدا می کند از داستانهای دهه چهل و پنجاه که فقط دغدغه های اجتماعی و تلنگرهای سیاسی ، فضای داستان را می ساختند. اینطور نیست؟

اولين نقدي كه درباره كتاب اولم خواندم و خوشحالم كرد، نقد آقاي عبدالعلي دستغيب بود كه خوب ديده بود و دقيقا به چيزي اشاره كرده بود كه شما اشاره مي كنيد. گفته بود نويسنده اين داستان ها نمي خواهد روستايي بسازد مانند روستاهاي داستان هاي دهه چهل و پنجاه و آن آرمان خواهي و داستان هاي سوسياليستي و مبارزه و ... نويسنده سعي كرده به درون آدم ها برود و نه حتي وهم آلود كند زندگي شان را كه اين زندگي وهم آلود را روايت كند.
من اعتقادي ندارم زندگي وهم آلود يا شاد يا غمگين است. نوع بيان ما از يك زندگي مي تواند به نوع نگاه ما بستگي داشته باشد. گاهي يك ارتباط ساده آپارتمان نشيني يا دوستي اينترنتي و وبلاگي را گونه اي تعريف مي كنم كه بعد خودم خنده ام مي گيرد كه راست گفته اند دروغ ترين گفته ها، زيباترين آن هاست.
من زندگي يك عده آدم ميلكي را كه حالا ديگر اصلا زنده هم نيستند براي خودم بازسازي مي كنم. وقتي كه من اين آدم ها را ديدم كمتر از هشت سال سن داشتم و حالا دارم فكر مي كنم طرف اگر در موقعيت رويارويي با يك خوك يا سياهي يا يك درخت و يا ... قرار مي گرفت به دليل تنهايي و پس زمينه ذهني اي كه داشته فكر نمي كرده ، موجودي است ترسناك و افسانه اي و ... ؟
به نوعي سعي كردم فقط اين روابط را براي خودم باز كنم. يك چيزهايي ذهنم را مشغول كرده بود كه حالا دارم آن ها را مي نويسم تا شايد به نتيجه اي برسم. همين.

گاهی ما در داستانهای شما با موقعیتی روبرو هستیم که خود شخصیتهای داستان که اغلب متعدد هم هستند، قصه را پیش می برند و کمی داستان را مبهم می کنند.یعنی روایت چند تکه شده و به همین دلیل تنها مخاطب خاص می فهمد به کجا خواهد رسید. از پازل روایت بیشتر بگویید.

متاسفانه اين فرم هست. خوشم هم مي آيد. چون اولين بار به اين فرم، زماني رسيدم كه يكي از اقوام فوت كرده بود و من زنگ زده بودم قزوين تا ببينم چه طور فوت كرده. مادرم يك چيزي گفت كه كاملا با گفته پدرم متفاوت بود و حرف هاي پدرم با حرف هاي برادرم و خواهرم و همسايه و عمو و خاله و ... تفاوت داشت. اين بود كه داستان "سيامرگ و مير" را نوشتم. يا داستان "اوشانان" يا ... بخدا يادم نيست ديگر.
اما از اين فرم خوشم مي آيد. فكر هم نمي كردم مخاطب اذيت بشود. به گمانم مي رسيد امكانات زيادي را براي خواننده دارم ايجاد مي كنم كه به جاي باور تك بعدي من راوي، از روايت ديگر روايان هم استفاده كند.

با نگاهی به کارنامه کاری شما می شود به این نتیجه رسید که داستانهای سانتی مانتال هم بلدید بنویسید. از همان هایی که در هر کارگاهی خوانده شود، همه هورا می کشند. برایم مهم است که بدانم چرا این فرم بومی نویسی را انتخاب کرده اید؟ یعنی انتخاب قالبی که می تواند برای یک نویسنده ریسک هم باشد.

نمي دانم منظورتان از داستان سانتي مانتال چيست؟ اگر جمله ديگرتان "همان هايي كه در هر كارگاهي خوانده شود، همه هورا مي كشند" را در نظر بگيرم. دو سوال كاملا جدا مي شود آن وقت؛ داستان هاي سانتي مانتال و داستان هاي كارگاهي.
زماني درباره سانتي مانتاليسم فكر مي كردم كه اگر معناي اين كلمه را "احساس گرايي" يا "توجه به احساس" در نظر بگيريم احتمالا همه ما آدم هاي احساساتي هستيم و اثر ادبي بدون احساس، مثل آدم بدون رگ و خون مي ماند.
اما داستان هاي كارگاهي. باز اين هم چند شق مختلف پيدا مي كند. يك نوع داستان هايي كه كاملا سنتي آموزش و بعد نوشته مي شوند. يك نوع داستان هاي معمول. يك نوع هم داستان هاي با فرم هاي وارداتي كه زماني مدرن مي گفتند و زماني پست مدرن و حالا را نمي دانم بخدا چي؟

نه ...سانتی مانتال را بگذارید کنار داستان های کارگاهی. دو نوع تعریف منظور من نیست. از همان هورا کشیدن ها بگویید.

متاسفانه زماني كه من شروع كرده بودم به خواندن داستان هايم در فضاي جلسات داستان خواني، اين مدها بود. وقتي داستان هاي روستايي و كارگري را در اين جمع ها مي خواندم با حذف ديگران روبه رو مي شدم. بعد شروع كردم به نوشتن داستان هايي با فرم هايي كه آن ها مي پسنديدند و از قضا هرچه نافهم تر مي شد، بيشتر از ديد آن ها فهميده مي شد و بعد هم مدام به چاپ مي رسيد.
بعد زماني يكي از دوستان گفت چند سالي است ازت توي مجلات و مطبوعات داستان مي خوانيم چرا چاپ شان نمي كني؟
باور كنيد دست گذاشت به جايي كه حسابي خوني بود. تا وقتي در مجله و روزنامه منتشر مي شدند زياد برايم مهم نبودند كه كار كردن در روزنامه اين حس را برايم داشته و دارد كه مطلب امروز ديگر فردا خواندني نيست و براي همين هم آرشيو اين مطالب از عقل به دور است اما كتاب؟
برايم كتاب يعني ماندگاري. يعني ماندن. يعني خودم. يعني يوسف عليخاني.

چرا با چند سال انتشار داستان و مطرح بودن در جلسات ادبی، هنوز به بودن و ماندن فکر نمی کردید؟

مي ترسيدم. آن همه داستان كه چاپ هم شده بود از من، هيچ كدام مال من نبودند. يك سري ادا و اطوار بود براي ديده شدن در جمع آن هايي كه آن ادا و اطوارها را برمي تابيدند.
شما راست مي گوييد در جامعه اي كه ادبيات به دو طبقه شمال و جنوب ِ شهري و روستايي تقسيم شده و هركس شهري بنويسد آدم مدرن و فهميده و درس خوانده و تحصيل كرده و با پرستيژي است و روستايي نويسي مساوي است با دهاتي بودن و همان اصطلاحات كليشه اي: پشت كوهي، بيسواد و ... بله در اين جامعه نوشتن از فضايي كه بومي شماي نويسنده به شمار مي رود، كاري است نامعمول و ريسك.
اگرچه اين بومي نويسي كه شما مدام به كار مي بريد براي من معناي خاصي مي دهد كه فقط محدود به روستا و اقليم خاص نمي شود.
به اعتقاد من كه درباره اين موضوع به طور مفصل در نمايشگاه كتاب درباره آن صحبت كردم. معتقدم هر نويسنده اي براي خود بوم، اقليم، محل و دنياي اختصاصي دارد كه با توجه به آن مي تواند انساني بينديشد و مفاهيم جهاني را مطرح كند.

الان که نمی دانم متاسفانه یا خوشبختانه همه می توانند داستان نویس شوند و الگوی نوشتن هم الحمدلله زیاد است! معضل بزرگی به نام دیده شدن وجود دارد. یعنی به هرحال در فضایی بسیار شلوغ؛ کتابی به اهالی داستان معرفی می شود. شما مدتهاست که عرصه ای مثل مطبوعات و دنیای بزرگ نت را هم تجربه کرده اید که مملو از نقد، تحلیل و معرفی است. پس باید خیالتان راحت باشد از این بابت. اینطور نیست؟

يك بار در يادداشتي در روزنامه همشهري نوشتم كه "بسياري فكر مي كنند چون نويسنده و مولف هستند، شان نويسندگي و تاليف به آن ها اجازه نمي دهد مانند يك روابط عمومي وارد عمل شوند و پس از انتشار كتاب شان، گام هاي موثري براي تبليغ آن بردارند. اگر شما از اين دسته هستيد، لطفا اين يادداشت را نخوانيد؛ چرا كه ممكن است نسبت به شان نويسندگي و تاليف صاحب اين نوشته، دچار ترديد شده و خداي ناخواسته به گناه غيبت گرفتار شويد".
حالا هم بر همان باورم. در آنجا شيوه هاي مختلف خودم را براي معرفي كتاب هاي خودم نوشته بودم. از خبررساني پيش و زمان و بعد از انتشار كتابم. از پخش كتابم و رساندن شان به دست منتقدان. از پيگيري و جمع آوري نقدها و يادداشت ها و تشكر از منتقدان و ...
اين كار را نه تنها به وسيله مطبوعات و روزنامه ها و جمع هاي خصوصي كه حالا هم از طريق اينترنت و وبلاگ انجام مي دهم و سعي مي كنم تا زماني كه بتوانم انجام بدهم.
مي دانيد چرا؟
چون اگر اين كار را نكنم معلوم نيست كس ديگري اين كار را انجام دهد. اين سيستم خبررساني، معرفي، نقد و اطلاع رساني اگر به خوبي و چنان كه بايد در جامعه وجود داشت، نيازي نبود من اين كار را بكنم اما وقتي نيست، بايد چكار كنم؟ از شما بخواهم اين كار را براي من انجام بدهيد؟ از كدام باند و گروه بخواهم كه من را زير بال و پرشان بگيرم كه بعد باج بدهم؟

پس خیالتان از بابت خودتان راحت است دیگر؟

هنوز هم خيالم راحت نيست. شش كتاب منتشر شده دارم اما باز براي كتاب جديدم در به در دنبال ناشر مي گردم. مي دانيد چرا؟ چون زير علم كسي هنوز سينه نزده ام.
بعد هم شايد اين چيزي را كه الان دارم به شما مي گويم بايد اول اين مبحث مي گفتم كه سوال شما هم نتيجه اين جو ناسالم است كه شيوه هاي معرفي كتاب در جهان را نمي شناسد. آيا غير اين است كه فلان نويسنده معروف پس از انتشار كتابش بلند مي شود و تور مي گذارد و به شهرهاي مختلف مي رود تا كتابش را معرفي كند. برايش جلسات مختلف داستان خواني و نقد و معرفي مي گذارند. در راديو و تلويزيون و ماهواره و مطبوعات درباره اش مي نويسند.
اما در ايران آيا اين طور است؟ آيا اين روند به طور سالم و عادي طي مي شود؟
باور كنيد نيست. اينجا من نوعي كتابم را درست معرفي مي كنم. كتابم ديده مي شود و خواننده را مشتاق ديدن كتابم مي كنم اما كتاب به دليل اين كه درست توزيع نشده، در دسترس نيست. در چنين شرايطي آيا باز من كاري مي توانم بكنم جز اين كه تعداد زيادي از كتاب هايم را با پول خودم بخرم و به دست علاقمندان اندكي كه مي شناسم برسانم؟

نگاه شما به داستان کوتاه از چه زاویه ای است؟ به رمانی درباره میلک هم فکر می کنید؟

من هيچ وقت نخواسته ام داستان كوتاه بنويسم. هر بار كه شروع كرده ام به نوشتن، به نظرم رسيده مصالح را آماده كرده ام براي نوشتن رماني درباره موضوعي در همان فضاي "ميلك" اما متاسفانه اغلب اوقات با نوشتن يك يا دو فصل، اين توانايي را در خودم نديدم و يا اين كه احساس كرده ام چه داستان كوتاه خوبي درآمده و به ناچار تسليم شده ام. اگر خواستيد مي توانم دانه به دانه داستان هايي را كه به قصد رمان نوشته ام برايتان رديف كنم.
فكر مي كنم نوشتن رمان، درباره يك محيط كوچك، نياز به تفكر، تجربه، تمركز و تحقيق بسيار دارد.
نزديك به ده سال از نوشتن اولين داستانم در فضاي "ميلك" مي گذرد و آن قدر مواد خام و موضوع درباره اين فضا جمع كرده ام كه خدا مي داند كي مي خواهم بنويسم. من اطلاعات كم ندارم براي نوشتن درباره اين فضا. مشكل من زمان است.
هنوز نتوانسته ام به خودم بياموزانم كه دو ماه پياپي در ساعتي مشخص يك موضوع را دنبال كنم كه اگر چنين شد، آن وقت با اطمينان خواهم گفت رمانم مورد علاقه ام را نوشتم.
نه كه تمرين نكرده ام، كرده ام كه رمان "زياريان" و رمان ناتمام "حسن مهاجر" هم از همين صيغه است. اما يكي ناتمام ماند و ديگري هم الكن.
متاسفانه شرايط ما را به گونه اي بار آورده كه ابن الوقت باشيم كه هرچه پيش آمد خوش آمد و زندگي با اين اوصاف، هرگز از من نوعي رمان نويس دقيق و منظم نخواهد ساخت. مگر اين كه تمام كارهايم را كنار بگذارم و يك سر بپردازم به اين موضوع و اگر اين كنم، ترديد ندارم نياز به تاييد كسي نخواهم داشت.

اگر به شما بگویند که تنها می توانید دو داستان برای ترجمه انتخاب کنید و بخواهید داستانهایتان را به کسانی معرفی کنید که نه تنها میلک که ایران را هم درست نمی شناسند، کدام داستانها را انتخاب می کنید و چرا؟

نمي دانم. من داستان خاصي توي ذهن ندارم. خب اين حرف شما آدم را ياد آن داستان "يك آدم مگر چقدر زمين مي خواهد" مي اندازد. خب دست من باشد. تمام داستان هايم را مي دهم. اما اين كه بگويند و محدودم بكنند كه فقط دو داستان. نمي دانم. شايد فقط حرف منتقدانم را گوش مي كنم كه با خواندن مجموعه ام نظر بدهند.
من داستان خاصي را پيشنهاد ندارم.
نه كه نتوانم. ادا درآوردن هم نمي خواهد. وقتي داستان هاي قدم بخير با نوشته شدن دو داستان "قدم بخير مادربزرگ من بود" و "سمك هاي سياهكوه ميلك" شروع شدند، مدام فكر مي كردم اين دو داستان بهترين هاي من هستند. بعد رعنا و كرنا و يه لنگ را نوشتم. اين ها بهتر خوانده شدند. در يكي دو جا هم به چشم آمدند اما من همچنان به "سمك هاي سياهكوه ميلك" فكر مي كردم. حتي اول قرار بود اسم مجموعه اولم به جاي "قدم بخير مادربزرگ من بود" همين سمك هاي سياهكوه ميلك بشود. اما نشد. جالب اين كه كتاب وقتي در معرض نقد ديگران قرار گرفت تازه متوجه سليقه ها شدم. هر كسي از داستان خاصي خوشش آمده بود. يكي دو نفر از "مرگي ناره" خوش شان آمده بود. خيلي از منتقدان از "كرنا" و "رعنا" و "يه لنگ‌" خوش شان آمده بود. يكي از كساني كه حرفش برايم حكم حرف آخر را داشته و دارد از "كفتال پري" تعريف كرد. اين بود كه من ماندم ميان اين همه سليقه و انتخاب. يادم مي آيد داستان "كفني" را يك نفس و شعرگونه نوشته بودم. با احساسي كه هنوز هم ادامه دارد اما اين داستان اصلا ديده و نقد نشد. در عوض داستان "آن كه دست تكان مي داد، زن نبود" ديده شد. ترجمه شد. نقد شد و هنوز درباره اش حرف زده مي شود.
يا همين مجموعه اژدهاكشان. من قبل از چاپ به چند نفر آدم معتمد و اهل داستان و نقد دادم كه درباره اش حرف بزنند. باز همان سليقه ها را ديدم. من از اين مجموعه يكي دو داستان را دوست داشتم اما جالب اين كه داستان هاي ديگر را تاثيرگذارتر ديدم. اسم نمي برم كه تازه منتشر شده و نمي خواهم پيش داوري بدهم اما اين ها كار من را در پاسخ دادن به سوال شما سخت كرده است.

بسیاری از نویسندگان، نقد و نظر را فقط گوش می دهند و این نکته مهمی است که شما براساس نقدها ونظرها ، حتی تصمیم می گیرید برای سرنوشت داستان های دو مجموعه تان.پس حتما سرنوشتی مشابه هم برای ترجمه داستانها رقم می خورد.

داستان هاي اين دو مجموعه، بسيار برايم آموزنده بودند. نه خود داستان ها كه نظراتي درباره شان شنيدم. عكس العمل آدم ها برايم خوشايند و يا ناخوشايند، كلاس درس بود براي نوشتن هاي بعدي.
اين اواخر درست زماني كه مي ترسيدم از اين موضوع كه اين داستان ها چطور مي خواهند ترجمه شوند يا اصلا قابليت ترجمه را دارند، شاهد ترجمه شدن چند تا از آن ها بودم.
بعد با مترجم ژاپني يكي دو داستانم كه صحبت مي كردم مي ديدم همان نظري را دارد كه مترجم آلماني دارد و هر دوي اين ها شبيه كسي حرف مي زدند كه به انگليسي، چند داستان از دو مجموعه را ترجمه كرده است. همه از بكر بودن فضا مي گفتند و اين كه داستان هايي در اين فضا براي خواننده هاي آن ها قابل تامل ترند.

یوسف علیخانی را به واسطه گفتگوها و فعالیتهای ادبی متفاوتی که دارد خیلی ها می شناسند. این شناختن ها چقدر می تواند به کوله بار نوشتن نویسنده ای کمک می کند که دنیایی خاص را برای داستانهایش انتخاب کرده است؟

اين روزها خيلي به اين موضوع فكر مي كنم. اوايل از اين كه چند سال از عمرم براي گفتگو با نويسنده ها گذشت، خيلي احساس غبن و افسوس مي كردم كه كاش اين سال ها نشسته و نوشته بودم.
بعد حسرت خوردم به دوراني كه يك سال و اندي دنبال قصه عزيز و نگار گشتم.
بعد ياد سه سالي افتادم كه با افشين نادري، پاي پياده روستا به روستا مي رفتيم و قصه جمع مي كرديم كه دست آخر دو جلد گردن كلفتي به اسم "قصه هاي مردم رودبار و الموت" آماده شده براي چاپ.
بعد ياد دوره مجله ادبي قابيل افتادم. بعد دوره وبلاگ نويسي ام در "تادانه". بعد ياد مصاحبه هايي افتادم كه براي سايت سخن يا براي روزنامه ها مي گرفتم يا و يا و يا ...
يا اين همه سفر كه مي روم و مدام عكس مي گيرم. اصلا چرا عكس مي گيرم؟ چرا اين همه با يك كنجكاوي بلند مي شوم تا فلان پيرمرد را در دورترين روستاي شمال غربي ايران پيدا كنم يا فلان پيرزن را در كوير يا ...
يا حتي كتاب هايي كه براي گذران زندگي نوشته ام مثل ابن بطوطه و صائب تبريزي و حسن صباح و خروسخوان.
شايد اگر اين ها نبودند به اين نتيجه نمي رسيدم كه حالا من فقط بيست و اندي داستان كوتاه دارم در دو مجموعه داستان به اسم هاي "قدم بخير مادربزرگ من بود" و "اژدهاكشان" و يك دو جين داستاني كه آماده كرده ام براي مجموعه بعدي ام.

به نقل از اينجا

اژدهاكُشان - مجموعه داستان - يوسف عليخاني

Labels:

youssef.alikhani AT yahoo DOT com