زن زير رنگين كمان
کتایون ربیعیدکتر کتایون ربیعی:‌ نمی دانم یوسف علیخانی اين كتاب را به سبک بورخس نوشته است یا مارکز یا نویسندگان آمریکای جنوبی یا نه. و نمی دانم قرارش این بوده است که بر روی لبهء باریک واقعیت و جادو گام بردارد یا نه. قصد من هم این نیست که بگویم يوسف عليخاني از که و که و که تأثیر پذیرفته، اما در داستانهای مجموعه داستان "اژدهاکشان" در مرز بین واقعیت و خیال قدم برمي دارد. در قصه های او حضور اوشانان (ازمابهتران) چنان طبعیست که حضور آدم و بز و گله و ... انگار آنها جزیی از زندگی عادیند و عجیب اینکه دوست داشتنید. در قصهء اوشانان حضور "زنانه" لازم و ضروریست ، انگار وجدان بیدار میلکی جماعت است. به همین اندازه در این مجموعه مرگهای غیر طبیعی بسیار طبیعی است. اینکه پسرک سه ساله با دیدن پدر می میرد، یا مرگ مشدی دوستی و نگرانی وی برای توبهء پیش از مرگ و یا حتی مرگ مشدی سالار که به قتل می رسد امریست طبیعی که هیچکس نمی پرسد چرا. حتی کسی نمی گوید که مشدی سالار چطور با یک تیر، یک ساچمه، "تمام تنش شده بود انبان آردی که هزار سوراخ ورداشته باشد". همهء اینها در فضای میلک عادیست. شاید هم از همین باشد که منی که چنین فضایی را در ادبیات ایران ندیده ام ناخودآگاه به یاد ماکوندوی مارکز می افتم. حال اگر این باعث ایجاد شباهت بین مارکز و علیخانی می شود چه اهمیتی دارد. این تنها زنده شدن خاطره ایست در ذهن خواننده ای چون من.

چیز دیگری که از همان قصه اول به شدت جذبم کرد حضور تأثیر گذار زن بود در بیشتر قصه ها. حضور قشقابل در کنار کبل رجب تنها به عشق کبلایی قشنگ است انگار. کبل رجب ناخودآگاه شیفتهء بز کبلایی قشنگ می شود. شیفتهء بز همانی که روزی عاشقش بوده و امروز پسری دارد و "کمتر کسی هم بود طعنه نزده باشد که شوهر کبلایی قشنگ، کمر نداشته که چنین پسر گردن کلفتی پس بیندازد؛ آن هم بزدوست". از طرفی هم حضور مشدی سکینه است که سکین، سگ خانه، همنام اوست. او زنی است در کنار همسر که مدام پوزه به حضور او می مالد و دلش خوش است به بودن همین مرد عاشق بزدوست. نگران است از سیگار اشنوی مرد و حسادت می کند انگار به حضور دیگری در زندگی او. و سرآخر هموست که در کنار مردهء مرد می ماند.

نسترنه یکی دیگر از شاهکارهای این قصه است. زنی که آنقدر در انتظار آمدن کسی نشسته است که دیگر خود گالشها را ور میکشد و به سمت انتخاب بخت خود می رود. زن ترین زن این داستانها انگار نسترنه است. نسترنه همهء مشخصات یک زن را دارد، حتی لحظات نیاز در تنهایی مطلقش را به خوبی درک می کند "دستش را کرد توی گرمای بین چادر شب کمر و شکمش. گرمای مطبوعی داشت. دستش را برد پاین تر و پایین تر؛ گرم تر بود" و با درک این نیاز به سمت رنگین کمان آله منگ می رود. و دیگر از آن به بعد بزهایش گم نمی شوند.

قدم‌بخیر در گورچال هم جای زن است و هم مرد. او کار می کند، همزمان با بچه داری. درخت انار کوچکی را به درختی چند پستانه، شاید نشانی از زایش، بدل می کند و خانه ای را در گورچال به تنهایی پاس می دارد تا مردش برسد. مرد می رسد و انگار همهء تلاشهای دو سالهء زن را هیچ می کند. بچه می رود، زن مویه می کند اما همین زن باز هم به یاد ادامهء زندگی است . مویه می کند و از زندگی می گوید. قدم‌بخیر چنان عادی زندگی را از سر می گیرد که رفتن بچه برای ما هم عادی می شود، بخشی از زندگی و زندگی که ادامه می یابد.

خاله گلناز زنی دیگر است به بزرگی زمین در این قصه ها. زنی در ارتباط با یکی از اوشانان که از اتفاق او هم زنانه ایست، روزی با دو کودک می آید و بعد دو کودکش می روند و زنانه می ماند و خاله گلناز. زنی که علی رغم رفتن همه بالادستیها با مردش مانده است و شاید با واگویه کردن قصه اوشانان به میلکی های به قزوین رفته پیام بازگشت می دهد، که دلش انگار پر می زند برای آمدن میلکیها به میلک.

و جالب است که حتی در قصه هایی که زن محور نیست باز هم حاضر است. کسی که با اسرافیل صحبت می کند انگار در انبار مشدی سلطان؛ زنی که روزی به قزوین رفت و در خانهء سالمندان سر بر زمین گذاشت؛ است و اسرافیل اگر بخواهد از صدا فرار کند باید همهء ده را دور بزند. حتی در قصهء اژدهاکشان دخترانی که برای قارچ چینی می روند خبر رسیدن نور را به امامزاده شارشید می دهند. در جای جای این قصه ها بسیاری نشانه های دیگر از حضور و محوریت زن در زندگی میلکی جماعت که خود نماینده جامعه بومی ایران است دیده می شود.

و از همه مهمتر در این قصه ها، دغدغهء علیخانی است برای زمین. این همه را می گوید تا دعوتمان کند به مهر زمین، و کیست که نداند زمین نقشی زنانه دارد در زندگی بشر. همه جا نقش زمین را می بینیم. و بخصوص در قصهء اوشانان. جایی اوشان به خاله گلناز می گوید" فایده اش اینه که ما همه یکی هستیم. فقط فرق مان اینه که شما می تونین اینجا رو ول کنین و برین اما ما نه" و بعد ادامه می دهد" ما در آنی می تونیم دنبال جماعت بریم تا هر کجا. اما میلک ما ره می کشه دوباره طرف خودش، اما زورش به شما آدمی جماعت نمی رسه".

مجموعهء قصه های اژدهاکشان کاملاً بومی است. از عمیقترین لایه های بومی همهء ما سخن میگوید. وقتی می خوانیم شان یک جور خارخاری به تنمان، به دلمان، می افتد. دلمان برای زمین، برای مادر، می گیرد. دلمان هوای همان صافی و پاکی را می کند که قبل از مرگ مشدی دوستی را خبر می دهد که توبه ات را بکن؛ همان مهربانی که شوهر مرده را بدنبال زن تازه رفته اش می کشاند؛ همان معصومیت که کوکبه را به دنبال عشقش می برد و پرنده ای خوشخوانش می کند؛ دلمان انگار می لرزد برای همه و همهء عواطف و مهربانیهای بشری.

یوسف علیخانی نویسنده ای تواناست که می تواند در عین بومی نویسی جهانی شود. فرهنگ بومی و احساسات را می شناسد و زبان اصیل عاطفه را بلد است و در عین حال نگاهش به عمق جهان است و بشریت. سرآخر گمان من این است که میلک نشانه ای از زمین، از مادر، است و مهاجرت میلکی ها به قزوین نشانی از بی مهری بشر به زمین.

یادمان باشد: "هر کسی یه وقتی سر پیری هم باشه، دنبال خاکش برمی گرده سر جای اولش"

***

اژدهاكُشان - مجموعه داستان - يوسف عليخاني

Labels:

youssef.alikhani AT yahoo DOT com
Links to this post:
Create a Link